مرتضى مطهرى
821
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
انسان اصلًا اينجور ساخته بشود و اگر بر ضد اين ساخته شده حتماً بايد او را درهم شكست و از نو ساخت . اينجاست كه مسئلهء مفهوم و معناى حريت عقيده قابل طرح است كه خودش يك مسئلهء عليحده است . اينجا هم بهطور اجمال ايشان طرح كردهاند كه ديگر ما طرحش نمىكنيم چون از بحث خودمان خارج مىشويم الّا اينكه مطالبى اجمالًا عرض مىكنيم . توضيح بيشتر نظريهء فطرت پس مطابق اين نظريه كه نظريهء فطرت است انسانيت يك طرح و يك الگو و يك برنامهاى دارد كه انسان و انسانيت اولًا به حسب فطرت خودش به آن سو حركت مىكند ، با يك نيروى درونى ديناميكى به آن سو تلاش مىكند . پيامبران آمدهاند و اسلام آمده است براى اينكه مراقب باشد [ كه از اين مسير خارج نشود . ] در واقع تمام اين دستورها مراقبت و كمك كردن به اين است كه اين موجود همان مسير فطرى و طبيعى خودش را طى كند . نظير همان حرفى است كه سقراط گفته و يك مقدار هم شبيه حرفى است كه ماركس گفته است . سقراط جملهء عالى معروفى دارد . او تقريباً قائل به فطرت بود ، لذا مىگويند روش سقراط به روش پيغمبران خيلى شبيه است . او در باب علم هم معتقد بود كه ريشهء علوم در فطرت انسان است و لهذا روش تعليمش روش استفهامى بود ، مىگفت من جواب را از درون خود سؤال كننده و متعلم بيرون مىكشم . و لذا روش تحليل را پيش گرفته بود يعنى يك مسئله كه براى طرف مجهول بود اين را مىشكافت و به اجزايش تحليل مىكرد ، هر جزء را به اجزاى اوليهاش تحليل مىكرد ، باز آن را به اجزاى اوليهاش تحليل مىكرد و به آن اجزاى نهايى كه مىرسيد به بديهيات منتهى مىشد . بعد آن را سؤال مىكرد ، چون بديهى بود او جواب درست مىداد . يك پله كه او را بالا مىآورد ، سؤال دوم را از او مىكرد . تخصصش فقط اين بود كه مىدانست چگونه اين را به آن عناصر اوليهء فكر برساند و از آنجا دستش را بگيرد و او را با پاى خودش بالا بياورد . بعد سؤال سوم را مطرح مىكرد ، از خودش جواب مىگرفت . بعد سؤال چهارم و پنجم را و از خودش جواب مىگرفت . طرف يك وقت متوجه مىشد كه به مدعاى سقراط اعتراف كرده بدون آنكه سقراط حرفى را بر او تحميل كرده باشد . سقراط مىگفت كه من همان روش مادرم را دارم . مادرش ماما بوده . مىگفت ماما كه بچه را نمىزاياند ، طبيعت مادر است كه بچه را مىزاياند . ولى به ماما احتياج است ، ماما مراقبت مىكند كه اين بچه مثلًا كج نيفتد . كار او كمك دادن به طبيعت است ؛ همچنان كه طبيب هم خدمتگزار طبيعت است . اين است كه حكما گفتهاند : النَّبِىُّ خادِمُ الْعَقْلِ كَما انَّ الطَّبيبَ خادِمُ الْجِسْمِ . مقصود از خدمتگزارى اين نيست كه فقط جسم را تيمار مىكند ؛ مقصود اين است كه طبيب خدمتگزار بدن است ، به اين معنى كه خودش را به قوانين بدن تطبيق مىدهد ؛ يعنى بدن از خودش قوانين و اصولى