مرتضى مطهرى

717

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

بنابراين الآن هم واقعاً دنيا را جنگهايى تهديد مىكند . در اين شكى نيست . البته « تهديد » مىكند ، نمىشود گفت كه جبراً واقع خواهد شد ، ولى خطر جنگ هيچ وقت از بين نرفته است . اما اين جنگهاى بزرگ جهانى ماهيت اينچنينى [ يعنى طبقاتى ] ندارد . جنگهاى كوچكى كه الآن در دنيا هست ، مثلًا در داخل كشورهاى در حال رشد ، واقعاً مىتواند ماهيت طبقاتى داشته باشد و دارد يعنى واقعاً جنگ ميان استثمارگر و استثمارشده است . جنگهايى كه در ويتنام وجود داشت جنگ ميان استعمارگر و استعمارشده بود . ولى الآن دول بزرگ مراكز جنگ و ستيز را از داخل خودشان به جاهاى ديگر دنيا منتقل كرده‌اند و اگر با يكديگر مىجنگند در خانهء خودشان نمىجنگند در خانهء سومى مىجنگند . هميشه آمريكا و شوروى يا آمريكا و چين يا شوروى و چين در دنيا با همديگر جنگ دارند و هميشه دارند مىجنگند اما نه در خانهء خودشان ، در آمريكا يا شوروى يا چين با هم نمىجنگند . او اسلحه‌اش را به اين مىدهد آن هم اسلحه‌اش را به او مىدهد . مثلًا آمريكا مىخواهد شوروى را در كشورهاى عربى از پا دربياورد ، شوروى هم مىخواهد آمريكا را در كشورهاى عربى زمين بزند ، اما در خانهء خودشان آب از آب تكان نمىخورد . بلكه اين تز « همزيستى مسالمت آميز » كه از زمان خروشچف مطرح شد و سياست شوروى هنوز از آن پيروى مىكند ، معلوم شد كه همان چيزى است كه ميان صاحبان صنايع بزرگ وجود دارد و لنين گفت كه صاحبان صنايع بزرگ وقتى كه مىبينند رقابت برايشان صرف نمىكند با همديگر همكارى مىكنند و مىگويند ما چرا با همديگر رقابت كنيم ؟ براى اينكه بهتر بتوانند طبقهء كارگر را استثمار كنند رقابت را تبديل به همكارى مىكنند . اين يك امر طبيعى است . هميشه دو نفرى كه مىخواهند يك جايى را بچاپند وقتى كه ديدند زورهايشان با هم برابر است مىگويند چرا با همديگر بجنگيم ، با هم مىسازيم تا ببينيم چطور مىشود . داستان عبيد زاكانى قصه‌اى از عبيد زاكانى نقل مىكنند . عبيد زاكانى يك آدم خيلى شوخ مسلكى بود . درآمدى هم كه بيچاره نداشت ، در همهء عمرش يك آدم فقيرى بوده . آخرهاى عمرش روزى يكى از پسرانش را خواست و به او گفت من يك رازى دارم مىخواهم محرمانه به تو بگويم به شرطى كه به هيچ كدام از برادرها نگويى . مىدانى من يك عمر زندگى كردم يك چيزهايى براى خودم ذخيره كردم ولى نمىخواهم برادرانت بدانند ، در همين اتاقى است كه خودم مىخوابم ؛ من مىخواهم اينها مال تو باشد . من ديگر از تو چيزى نمىخواهم غير از اينكه تا زنده هستم از من پذيرايى بكنى . قبول كرد . روز ديگر پسر ديگرش را ديد ، محرمانه عين همين حرف را به او هم گفت . يك پسر سوم هم داشت ، به او هم عين همين حرف را زد . ديگر از آن روز اين سه پسر كاملًا به او رسيدگى