مرتضى مطهرى
557
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
از نظر منشأ حيات نيز مسئله فرق نمىكند ؛ يعنى از نظر اينكه حيات يك حقيقتى است كه بر ماده اضافه مىشود يعنى بُعد جديدى است كه به ماده داده مىشود ، باز فرق نمىكند كه بگوييم آدمِ اوّل يا هر حيوان اوّلى ابتدا خلق شد يا بگوييم آن سلول اوّل به اين شكل به وجود آمد . هنوز هم علم در مورد سلول اوّل گرفتار است و تازه براى ما آن بحث مطرح نيست كه سلول اوّل چگونه به وجود آمد . براى ما خود حيات به عنوان بعدى غير از ابعاد مادى مطرح است نه فقط سلول اوّل ، كه هنوز هم علم نتوانسته ثابت كند كه حيات چگونه در روى زمين به وجود آمد . چنين نيست كه چون سلول اوّل به وجود آمده خدايى بوده است . حيات ، خودش يك بعد جديد در وجود ماده است . اگر استدلال مىشود به اين شكل است كه طبيعت هر انسانى در رابطه با ماوراء خودش است ، يعنى : اينكه دائماً حيات در عالم پيدا مىشود ، خودش هميشه يك رابطهء طبيعت و ماوراء طبيعت است ، و باز حياتْ خودش مراتب دارد : گياه يك مرتبهء آن است ، حيوان مرتبهء ديگر است . به انسان كه مىرسيم باز يك بُعد جديد به وجود مىآيد كه ما آن را فطرت انسانيه و روح الهى مىناميم كه آن روح الهى است كه به انسان بُعد انسانى داده ، انسان را فنّان كرده است ، انسان را هنرمند كرده است ، انسان را عاقل و باشعور كرده ( يعنى به انسان قدرت انديشيدن داده است ) و به انسان آرزو و خواست لايتناهى داده است ، كه اين مسئله يكى از مهمترين مسائل است و عرفا آن را به اين شكل طرح مىكنند ، مىگويند : « انسان طالب كمال مطلق است » يعنى انسان در هيچ مرحلهاى از تكامل ايست نمىكند و متوقف نمىشود ، به هر مرحلهاى از تكامل برسد باز مرحلهء بعد را مىخواهد . اين يك بُعد خارق العاده در وجود انسان است . پس اين حرفها كه انسان به دليل سابقهء بيولوژيك [ داراى تكامل اجتماعى است ] به كلى از مرحله پرت است و با مسئلهء توحيد و جنبهء معنوى انسان و بلكه جنبهء معنوى هر حياتى هيچ گونه ارتباطى ندارد ، آن جنبه كه حيات يك حقيقتى است و يك بعد جديدى براى ماده است كه ماده در شرايطى كه قابليت پيدا مىكند داراى بعد جديد مىشود ، باز در مراحل تكاملْ قابليتش كه اضافه مىشود بعد جديدى و بعد جديدى مىيابد تا مىرسد به انسان . تكامل مغز انسان يعنى قابليت پيدا كردن ماده براى اينكه يك حيات جديد پيدا كند . در آن حديث معروف اميرالمؤمنين هست كه ما چند نفس داريم : نفس نباتى ، نفس حيوانى ، نفس انسانى و نفس مَلَكى ، بُعدى و بُعدى و بُعدى و بُعدى . اين خودش يك حقيقت خيلى بزرگ است . پس اين حرفهايى كه اينها مىزنند و به اين چيزها استدلال مىكنند به كلى بىارزش است . آيا شعور انسان بر ابزارسازى او مقدم است يا برعكس ؟ ما فعلًا بايد بحث را به اين شكل طرح كنيم كه آيا انسان در مرحلهء مقدم ، باشعور شد كه ابزارساز