مرتضى مطهرى
520
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
نهايت امر ، آنجا كه پويايى حقيقى است ، به خود انسان برمىگردد . ساير پوياييها - اگر هم تعبير پويايى مىكنيم - پويايى مجازى است به اين معنا كه نشستن كامل به جاى ناقص هست ولى تكامل نيست . اگر ما خيال كنيم هرجا كه كامل به جاى ناقص مىنشيند تكامل است ، اشتباه كردهايم . تكامل اين است كه هويت واقعى ناقص تبديل به هويت كامل بشود . اين مقدار را خود اينها هم قبول دارند ، چون معناى حركت همين است . در باب حركت مىگوييم حركت شدن است . مگر اين حرف را نمىزنيم ؟ مگر خود اينها هميشه تكيهشان روى اين جهت نيست كه حركت يعنى شدن و صيرورت ؟ شدن يعنى تبديل شدن هويت ناقص واقعاً به هويت كامل ؛ نه اينكه ناقص را از صحنه خارج كنيم يك كامل را به جاى آن بنشانيم . پس تكامل مجازى يعنى نشستن كامل به جاى ناقص بدون آنكه واقعاً ناقص در هويت خودش تبديل به كامل شده باشد . ولى تكامل واقعى يعنى نشستن كامل به جاى ناقص ، اما به اين صورت كه هويت واقعى ناقص دگرگون شده ، همان هويت واقعى تبديل به هويت كاملتر شده است . به اين معنا - كه معنى واقعى تكامل است - ما مىبينيم فقط انسان است كه تكامل پيدا مىكند نه ابزار توليد . حال مىآييم سراغ امور غير مادى . مىگوييم قانون تكامل پيدا مىكند . روابط توليدى هم در واقع يك نوع مناسبات و قوانينى است كه به قول اينها متناسب با ابزار توليد است . مىگويند ابزار توليد كه تكامل پيدا كند ( به همين معنا كه گفتيم ) روابط توليدى در ابتدا مقاومت مىكند ، ولى بعد چارهاى ندارد از اينكه عوض بشود و تكامل پيدا كند . و همچنين تأسيسات اجتماعى ، مثل قوانين قضايى . در اينجا اگر دقت كنيم ، هميشه جانشين شدن كاملتر به جاى ناقصتر هست اما تكاملِ به معنى واقعى نيست . مثلًا فرض كنيم كه روابط توليدى ( به قول اينها ) از نوع روابط برده دارى باشد ، يعنى يك عدهاى نه فقط مالك ابزار توليد باشند بلكه مالك انسانها هم باشند ( دورهء برده دارى به قول اينها ) ، بعد اين دوره تبديل به دورهء زميندارى و فئوداليسم مىشود كه در اينجا يك طبقهاى مالك ابزار توليد [ يعنى ] زمين هستند ولى مالك آن انسانها نيستند . آن انسانها رعيتاند به صورت سِرو . [ نظام اجتماعى ] به صورت ارباب و رعيتى است نه به صورت برده دارى . اينجا مىگوييم روابط توليد عوض شد . آيا در اينجا واقعاً باز تكاملِ به آن معناست كه همان تبديل به اين شد ، او عوض شد اين شد ؟ مثل انسانى كه بچه است بعد بزرگ مىشود ؟ يا آن منسوخ شد چيز ديگرى به جايش نشست ؟ معلوم است ، آن منسوخ شد چيز ديگرى به جايش نشست . نه اين است كه آن بزرگ شد به اين صورت درآمد ، مثل بچه يا نهالى كه بزرگ مىشود . بياييم سراغ فلسفهها ، حتى علمها و قوانين علمى . خود قوانين ، معلومات ، آنچه كه بشر كشف مىكند ، نه علم از آن جهت كه با عالم يك چيز است و حقيقتِ عالم است . فرض كنيد يك فلسفهاى