مرتضى مطهرى
431
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
شناختهايم ؛ ليوان را سرازير كنيم آبش مىريزد ، اين را دانستهايم ؛ ليوان را بيندازيم در پارچ ، قبلًا مىدانيم چه مىشود ، اين ديگر براى ما يك امر ناشناخته نيست . ) براى ما امور ناشناخته قهراً همين حالت را دارد . هر وقت در مقابل يك امر ناشناخته قرار بگيريم مىخواهيم يك دستى به آن بزنيم ببينيم چطور مىشود ، همان حالت كودك را پيدا مىكنيم . ما كه حالت خودمان را با كودك تطبيق مىكنيم ، مىگوييم اين بچه چه مرضى دارد ؟ هى اين را مىزند به آن . صحبت مرض نيست ، براى او اينها همه يك امر تازه است ، براى او همهء اينها يك امر مجهول است . آن حس كاوشگرى و شناخت جويى كه دنبال شناخت مىرود او را وادار مىكند و آن با تغيير است ، به حسب غريزه مىخواهد اين را اينطور بكند ببيند چطور مىشود . او در لابراتوارش است ؛ لابراتوار او همينهاست . بعد از مدتى كه اينها برايش تجربه شد و امر عادى شد و قضيه از تازگى افتاد آرام مىشود ، بعد ما مىگوييم عاقل شده و « عاقل شده » يعنى اينها را شناخته ؛ حالا كه شناخته ديگر برايش چيز تازهاى نيست كه از نو بخواهد اين كار را بكند . و خيلى افراد هستند شما مىبينيد همين طورند ، يك شىء تازهاى كه مىبينند آرام نمىگيرند ؛ تا به آن دست نزنند ، زير و رويش نكنند ، نگاهش نكنند ، و احياناً يك شىء الكتريكى و برقى است ، خطر هم دارد ، ولى تا به آن دستى نزنند آرام نمىگيرند . به هر حال ، انسان يك چنين موجودى است ، مىخواهد عمل كند ، عمل تغييردهنده ، مىخواهد تغيير بدهد و بشناسد و بعد بسازد . پس اينكه ماركسيسم يك فلسفهء عمل است ، معنى دوم پيدا كرد ، از جنبهء مسئلهء شناخت ، يعنى فلسفهاى است كه شناخت را از راه عمل مىجويد و لهذا [ مؤلف ] گفت كه آن حرف معروف ماركس را كه گفته است كه فلسفه تفسير جهان نيست تغيير جهان است ، اغلب خيلى ساده تلقى كردند ، خيال كردند كه او آمده اصطلاح را تغيير داده ، گفته ديگران خواستهاند جهان را تفسير كنند كه اسمش را گذاشتهاند فلسفه ، من اسم تغيير جهان را مىگذارم فلسفه . اين كه مىشود اسم گذارى ؛ نه ، او مىخواهد بگويد كه ديگران مىخواهند جهان را بدون تغيير تفسير كنند و اين تفسير تفسير صحيحى نيست ؛ من مىگويم فلسفه تغيير جهان است ، يعنى بايد تغيير داد تا بتوان تفسير كرد . تفسير ، شناخت است . شناخت بر اساس تغيير است . پس [ با توجه ] به اين معنا وقتى كه ما مىگوييم كه ماركسيسم پركسيس است ، فلسفهء عمل است ، مفهوم دومى پيدا كرد ، يعنى فلسفهاى است كه براى عمل تقدم بر شناخت و بر انديشه قائل است ، يعنى در مسئلهء شناخت قائل به فلسفهء عمل است و قائل به تقدم عمل بر انديشه . پس دو معنى مختلف شد . اما وقتى خوب دقت كنيم مىبينيم اين دو معنى مختلف به يك اصل برمىگردد . آنجا ما مىگفتيم كه ماركسيسم فلسفهء عمل است ، يعنى فلسفهاى است براى عمل ؛ همينطور كه اينجا