مرتضى مطهرى

374

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

پى بردند به اينكه اين‌جور كه ما صددرصد تاريخ را به نحو اقتصادى و اقتصاد را به نحو تاريخى تفسير مىكنيم ، براى انسان ديگر نقشى قائل نيستيم چون مسئله اين مىشود كه تاريخ با يك جبر اقتصادى به پيش مىرود ، و معناى جبر اقتصادى اين است كه اقتصاد به هر شكل و هر وضعى كه در بيايد قهراً و جبراً درمىآيد ، چون نتيجهء تاريخ گذشته است ، هر نسلى كه مىآيد وارث وضع اقتصادى گذشته است ، قواى توليدى در گذشته به هر شكل بوده وارث آن است [ و آن قوا ] باز [ اقتصاد ] را به جلو مىبرد . آن وقت براى اراده و نقش فعال انسان ديگر چيزى قائل نيست . اگر يادتان باشد در يكى از جلسات پيش - آنجا كه بحث دربارهء هگل بود - گفتيم كه اين ديالكتيك در عين حال يك خصلت آلمانى دارد ، خصلت پرتحرك روان آلمانى در آن هست ، براى اينكه وقتى كه نشان مىدهد كه تاريخ را اضداد به جلو مىبرند در واقع يك نوع دعوت به پرخاشگرى است . از اين جهت فلسفهء قدرت به شمار مىرود . هگل خودش خيلى فيلسوف بزرگى بوده ، آن نكاتى را در نظر مىگرفته كه اينها اغلب در نظر نمىگرفتند . خود او مطلبى گفته است كه در يكى از ضميمه‌هاى [ اين بخش ] بود اگرچه ما در اين درس نخوانديم و آن اين است كه هگل در واقع به نحوى خواسته قضيه را توجيه كند كه شما مىگوييد كه تضاد تاريخ را به وجود مىآورد ، پس نقش انسان چيست ؟ آيا انسان هم نقشى دارد يا ندارد ؟ مىگويد نقش انسان فقط در متمايز كردن اين تضاد در شعورهاست . يعنى چه ؟ يعنى تضادها به صورت يك امر واقعى وجود دارد ولى بسا هست در شعور انسانها آنچنان كه بايد منعكس نيست . آن وقت نقش انسانهاى ديگر اين است كه اين وضع موجود را در اذهان آنچنان كه هست وارد مىكنند . مثلًا سرمايه دارى هست و كارگرى و در واقع اينها دو قطب مخالف و متضادند . ولى شعور كارگر يك حالت نابيدارى و غفلت و ركودى دارد . انسان اين نقش را مىتواند داشته باشد كه مىآيد كارگر را به خودش مىشناساند ، كارفرما را هم به او مىشناساند : آيا تو مىدانى كه تو يك انسانى ، او هم يك انسان است ؟ آيا مىدانى او در سال چقدر سود مىبرد ؟ مىدانى آن سودى كه او مىبرد به سرمايه تعلق ندارد ، به كار تعلق دارد ؟ همان وضع موجود را در روح انسانها منعكس مىكند . وقتى منعكس كرد ، در انسانها تحرك به وجود مىآورد . پس نقش انسان باز هم در جهت مسير همان وضع موجود است ؛ مثل اين است كه موتورى كه به هر حال دستگاهى است كه دارد حركت مىكند نياز به سرويس دارد ، نياز به تعويض روغن و گريس كارى دارد . وقتى شما اين كار را كرديد اين موتور حركت خودش را بهتر و شديدتر و تندتر انجام مىدهد . ماركس هم كه در ابتدا با اين قوّت و قدرت آمد گفت اقتصاد زيربناى تاريخ است ، خودش هم اواخر متوجه شد كه انسان را به كلى نفى كرده ، ارادهء انسان و اصالت انسان را به كلى نفى كرده است . بار ديگر آمد اينچنين تعبير كرد كه درست است كه اقتصاد زيربناست و آن جنبه‌هاى