مرتضى مطهرى
363
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
نتيجهء جبرى وضع مادى و اقتصادى بشر در شرايط و زمان خاص دانست كه اين در ظرف خودش صورت يك امر ضرورى را پيدا مىكند و اگر بشر بخواهد از اين از خودبيگانگىها - نه تنها از خودبيگانگى دينى - رهايى يابد جز اينكه آن اساس و علتى را كه منشأ همهء اين از خودبيگانگىهاست از بين ببرد راه ديگرى ندارد . بنابراين دين بلكه همهء از خودبيگانگىها يعنى همهء اين مسائل انسانى در درجهء دوم قرار مىگيرند ؛ وضع خاص اقتصادى اين از خودبيگانگىها را ايجاب مىكند . براى اينكه رهايى از اينها پيدا بشود بايد سراغ علت رفت . اساساً تا وضع اجتماعى آن وضع خاص نشود - كه همان سوسياليزم كامل است و آن سوسياليزم هم باز مولود يك شرايط خاص مادى فنى توليدى است - اينها از بين نمىروند . اگر آن به وجود نيايد كوشش براى از بين بردن اينها بىفايده است ، يعنى اگر جامعه مثلًا در شرايط فئودالى زندگى كند و بخواهد در آن شرايط با اين از خود بيگانگىها مبارزه كند بىفايده است . در شرايط خاص خودش : اگر روابط توليدى عوض بشود ، نيروى توليدى به حدى از تكامل برسد كه يك روابط توليد جديد اجتماعى را اقتضا كند ، خواه ناخواه و خود به خود همهء اينها از بين مىرود . اين خودش يك نقطهء عطفى است ، هم از نظر مبارزه با دولت ، هم از نظر مبارزه با سرمايه و سرمايهدار و هم از نظر مبارزه با دين و مذهب ؛ يعنى اگر شرايط مادى به آن شرايط رسيد ، با دگرگون كردن وضع در شرايط خاص خودش كه [ اين دگرگونى را ] اقتضا دارد و ايجاب مىكند ، اين سه چيز : وضع خاص سرمايه دارى ( يعنى رابطهء مالكيت ) ، قدرت ( اينكه دولتى باشد و مردمى ، طبقهاى به نام « دولت » بر مردم حكومت كنند ) و ديگر چيزى به نام « دين » ، اين سه رأسِ به اصطلاح يك عصاى سه شاخه - كه به قول آنها عصايى است كه سه شاخ دارد : دين ، اقتصاد و سياست و دولت - خودبه خود از بين مىروند ، ديگر نيازى به مبارزه و تبليغ ندارد ؛ و لهذا طبق تز ماركس در هيچ كشور كمونيستى معنى ندارد كه دين وجود داشته باشد و نيازى به مبارزه با دين و مذهب وجود ندارد چون علتش وجود ندارد . اين مثل اين است كه سماورى كه شما به برق متصل كردهايد چون به برق متصل كردهايد آبش دارد مىجوشد . اگر شما دو شاخهء آن را از برق بكشيد خود به خود تدريجاً سرد مىشود . امكان ندارد كه در حالى هم كه آن را از برق كشيدهايد باز شما نگران اين باشيد كه يك وقت به جوش نيايد . وقتى علت نباشد ديگر معلول امكان ندارد وجود داشته باشد . هنوز هم يكى از دردسرهاى عظيم در كشورهاى كمونيستى گرايش جوانهاست به دين و مذهب و هر چندى يك بار حتى در سطح روزنامههاى مهم شوروى و غير شوروى اين مسئله طرح مىشود كه باز چنين شده است ، بايد چنين كرد ، بايد چنان كرد . اين به نحوى شكست اين تز است والّا ديگر در آن كشورها [ گرايش به دين ] معنى ندارد براى اينكه علتها كه از بين رفته است