مرتضى مطهرى
357
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىبيند ، در شب و روز مىبيند ، در فصول سال مىبيند ، و مىبيند كه شب و روز با يك حساب معينى پديد مىآيد ، فصول سال تكرار مىشود ، بهار را مىبيند ، تابستان را مىبيند ، پاييز را مىبيند ، زمستان را مىبيند ، براى هر كدام از اينها خاصيتهايى قائل است ، مىبيند اگر بهار نبود نمىشد ، تابستان هم نبود نمىشد ، پاييز هم نبود نمىشد ، زمستان هم نبود نمىشد ، يا آنچه در خلقت خودش ، در خلقت بچههاى خودش ، حيوانات و گياهها مىديده ، بالاخره اينها كافى بوده براى اين كه او اين فرض را بكند كه موجود شاعرى تدبيركنندهء اين عالم است . حال چرا آدم بيايد بگويد نه ، اين از اين راه بوده كه بشر فضيلتها را در خودش سراغ داشته ، بعد به خود بدگمان شده و آمده چيز ديگرى [ را در بيرون وجود خودش به عنوان منبع فضائل فرض كرده است . ] به هر حال اينها حرفهايى است كه بلادليل است ؛ صرف فرضيه است ، فرضيههايى كه تا اول ما اين مطلب را فرض نكنيم كه هيچ دليل منطقى در كار نيست ، اصلًا جاى اين فرضيهها نيست . البته خود اين فرضيه هم امروز رد شده است ؛ و حتى من تعجب مىكنم ، اين كتاب هم ذكر نمىكند ، خود اين فرضيه با همان حرفهاى كارل ماركس هم جور درنمى آيد ، به جهت اينكه اين فرضيه بر اين اساس است كه انسان داراى دو وجهه و دو جنبه است ، جنبهء عِلوى و جنبهء سفلى ، يعنى جنبهء فضيلت و نيكى و پاكى ، و جنبهء شهوانى و حيوانى ، و آن [ جنبهء علوى ] را فطرى انسان مىداند ، در صورتى كه اينها خودشان به چنين جنبهاى قائل نيستند . اصلًا فلسفهء مادى ماركس به نيكى ذاتى قائل نيست و اين كه در كلمات خود ماركس بعضى جاها به تبع فويرباخ آمده « نيكى ذاتى » اين نيكى ذاتى با فلسفهء ماركسيسم مخالف است . فلسفهاى كه مىگويد زيربناى همه چيز اقتصاد است ، همه چيز : اخلاق ، دين ، مذهب زاييدهء وضع اقتصادى است ، پس [ طبق اين فلسفه ] هيچ چيز ذاتى نيست . بعلاوه ( اين را ما در درسهاى « فطرت » گفتيم ) اگر منشأ گرايشهاى دينى اين باشد كه آقاى فويرباخ مىگويد - كه اينجا چون خلاصه كرده ، از حرف نويسنده نتيجه نمىشود ولى حرف فويرباخ فقط اين نيست - كه بشر بعد از اين كه انحطاط پيدا مىكند و در جنبههاى منحط وجود خودش سقوط مىكند ، در آن وقت است كه گرايش دينى پيدا مىكند ، آن وقت به خودش به نوعى بى ايمان و بىاعتقاد مىشود ولى آن آرمانهاى خودش را در بيرون جستجو مىكند ؛ اگر اينطور باشد پس بايد نسبت مستقيمى باشد ميان گرايشهاى دينى از يك طرف و سقوطهاى اخلاقى از طرف ديگر ، يعنى هميشه افراد هرچه بيشتر سقوط اخلاقى پيدا مىكنند گرايش دينى بيشتر پيدا كنند ؛ در صورتى كه قضيه درست برعكس است ، يعنى انسان هرچه گرايشهاى حيوانى ، بيشتر پيدا مىكند از دين دور تر مىشود .