مرتضى مطهرى
354
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
صورت طرح كرديم و طرح صحيحش هم همان است و آن اين كه اين فكر خدا و دين از كجا براى بشر پيدا شد ؟ منشأش چيست ؟ در آن جلسات ، ما نظريات متعددى را كه در اين باره هست كه منشأ پيدايش فكر خدا چيست ، مطرح كرديم . يكى از نظريات همين نظريهء فويرباخ است . فويرباخ مىگويد ( در اينجا خيلى مختصر بيان كرده ) انسان داراى دو وجود است ، كأنه دو جنبه دارد ( عين همان كه ارباب اديان مىگويند ) : يك جنبهء متعالى كه آن را مىگوييم « انسانيت » يعنى فضيلتها كه داراى نيكى ذاتى و فضيلت ذاتى است كه [ انسان ] به حسب فطرت آنها را خواهان است ، مانند نيكى ، عدالت ، احسان ، آزادى ، آزادگى ؛ و يك وجود منحط كه همان وجود حيوانى و شهوانى خودش است . انسان بعد از اين كه در وجود منحط خودش سقوط مىكند در مقام انكار وجود خودش برمىآيد ، يعنى انكار جنبهء فضيلتهاى خودش . بعد اين فضيلتها را - كه در خودش هست - مىآيد در يك موجودى بيرون از خودش فرض مىكند ، اسمش را مىگذارد « خدا » . در واقع آن انسانى را كه خودش آرزوى او را دارد و مايه هايش هم در خودش بالذات هست ولى بعد در اثر سقوط در منجلاب حيوانيت آن را از دست مىدهد ، آن انسان را در بيرون از وجود خودش جستجو مىكند . آن انسان آرمانى يعنى انسان آرزويى همان خداست . پس در واقع آنچه خود داشت از بيگانه تمنا كرد يعنى از بيرون تمنا و جستجو كرد . به عقيدهء فويرباخ از اينجا فكر خدا پيدا شد . بعد وقتى كه منبع اين نيكيها و خوبيها و فضيلتها را در بيرون از خودش پنداشت و فرض كرد - به قول نويسنده - در يك آسمان آرمانى آن را بيرون افكند . آن وقت به همين قناعت نمىكند كه آن را به صورت يك فكر قبول كرده باشد . مىگويد اگر همين مقدار بود يك نيم مصيبتى بيشتر نبود . مصيبت آن وقت كامل مىشود كه بعد در مقام عمل شروع مىكند در مقابل همان موجودى كه او را از خود بيرون افكنده و فرض كرده ، اظهار اطاعت و فرمانبرى مىكند ، اظهار تسليم مىكند ، اظهار خضوع مىكند ، پرستش مىكند و تسليم او مىشود . در واقع شخصيت خودش را از دست مىدهد . آن وقت ديگر اين [ انسان ] به خودش تعلق ندارد ، به او تعلق دارد ، يعنى [ اين امر ] منشأ از خود بيگانگى مىشود . البته - قبلًا هم عرض كرديم - اين كلمهء « از خود بيگانگى » را براى اولين بار هگل مطرح كرده است ولى نه در اين مورد . فويرباخ براى اولين بار آمد اين حرف را زد كه دين منشأ ازخود بيگانگى است ( به همين بيانى كه عرض كردم ) و معانى و مفاهيم دينى منشأ ازخود بيگانگى هستند . دين منشأ ازخود بيگانگى مىشود و انسان را از فضيلتهاى خودش و هرچه دارد تهى مىكند و انسان مىخواهد تمام اينها را به ماوراء و غير خودش نسبت بدهد و آنچه كه در خودش هست همه را بدى مىبيند و آنچه كه در غير هست همه را نيكى مىبيند . اين « ازخودبيگانگى » است . اين از آن حرفهايى است كه خيلى دنيا را تحت تأثير قرار داده است . حتى بسيارى از