مرتضى مطهرى

331

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

هستند » معنايش اين است كه من نباشم ، افراد ديگر ، منتها وقتى بگوييم كل افراد ديگر ، اين مىشود نوع . راجع به اين كه اصلًا براى بشر چنين چيزى امكان دارد كه با توجه به نيستى مطلق خودش ، با توجه به اين كه از اين كارش به هيچ نحو چيزى به او برنمى گردد ، [ كارى را انجام دهد ؟ ] آيا چنين چيزى ممكن است ؟ يعنى آيا امكان دارد انسان از دايرهء من ، ولو منِ عالى خودش ، منِ متعالى خودش ، پا بيرون بگذارد ؟ انسان عاشق چيزى باشد كه آن چيز به هيچ نحو به او ارتباط پيدا نمىكند ؛ چنين چيزى اصلًا امكان دارد يا نه ؟ عده‌اى اين امر را ممكن دانسته‌اند و عده‌اى غيرممكن ولى بعد براى آن توجيهى ساخته‌اند . توجيهش هم در واقع يك توجيه مضحك است اگرچه مورد قبول اين روشنفكرهاى زمان ما هست ، و آن اين است كه مىگويند درست است ، انسان نمىتواند نسبت به كارى كه پاى « من » در آن كار نباشد شور و نشاطى داشته باشد ، ولى هركس دو من دارد : منِ فردى و منِ كلى و فرهنگى . الآن من كه در اينجا هستم دو من در اينجا وجود دارد : يكى من به عنوان يك فرد ، يعنى زيد پسر عمرو با اين مشخصات : قد چند سانتيمتر ، رنگ چنين ، پدر فلان كس ، مادر فلان شخص . اينها البته فانى است . ولى در عين حال با وجود من ، انسان هم كه اين كلى است در من وجود پيدا كرده . آيا نمىگويند كلى طبيعى در خارج وجود دارد ؟ من ضمن اين كه يك فرد هستم ، انسان به عنوان آن انسان كلى هم هستم . پس من واقعاً دو وجدان دارم ، دو من دارم : يك من فردى و يك من انسانى . حال ، اخلاق يا تعالى انسانيت و تسفل انسانيت داير مدار اين است : هر كارى كه من براى منِ فردى بكنم آن كار ضداخلاقى است يا لااقل غيراخلاقى ، و هر كارى كه من براى من كلى خودم بكنم آن كار اخلاقى است . مىگويند ما نگفتيم تو كار براى من نكن . آنچه مذهب از طريق خدا وارد مىشد و مىگفت كار را براى خدا بكن نه براى من ، كار را براى خدا بكن تا انسانى باشد ، اين آمده كانالى درست كرده ، مىگويد نه ، كار را براى من بكن ، باز مىشود انسانى ؛ اما براى كدام من ؟ منِ كلى نه منِ فردى . تو دو من دارى ، دو وجدان دارى : يك وجدان فردى و يك وجدان كلى انسانى . تو كار را براى آن منى كه در وجدان كلى انسانى تو هست انجام بده . انسان متعالى ، انسان مترقى كارها را براى انسان مىكند نه براى فرد ، و در واقع براى من انسانىاش مىكند نه براى من فردى . اين ، يك راه و يك توجيه است كه مخصوصاً بعضى از اين اگزيستانسياليست ها مثل هايدگر آمده‌اند براى توجيه انسان گرايى پيدا كرده‌اند بدون آن كه از طريق مذهب و خدا وارد شده باشند . اين حرف با اين شكل و با اين بيان البته يك حرف نامربوطى است . در بحث فلسفه راجع به رابطهء كلى طبيعى با انسان ، هر فرد در خارج دو وجود و دو من ندارد : يك وجود ، وجود فردى و يك وجود ، وجود كلى ، [ كه ] بعد بگوييم وجود فردى من نابود مىشود ، وجود كلى من باقى است ، پس من براى وجود باقى خودم كه همان انسان كلى است كار انجام مىدهم ؛ كه اين ، بحثِ خيلى