مرتضى مطهرى

319

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مدرسهء نيكان مىخوانديم بهتر تشريح شده بود - اين بود كه آمد تحليلى از ماهيت دين كرد و در واقع خواست ريشهء دين را در انسان نشان بدهد ، كه چطور شد كه انسان به دين گرايش پيدا كرد ، چرا انسان موجودى به نام « خدا » فرض كرد ؟ مىگويد انسان داراى دو وجود است ، يك وجود متعالى و يك وجود منحط ؛ عين همين حرفى كه ما مىگوييم كه انسان داراى عقل و نفس است ، داراى جنبهء ملكوتى و ناسوتى است ( انَّ اللَّهَ خَلَقَ الْانسانَ وَ رَكَّبَ فيهِ الْعَقْلَ وَ الشَّهْوَةَ ) ؛ انسان داراى دو جنبه است : يك جنبه ، جنبهء عالى متعالى كه در آن ، جلوه‌هاى عالى انسان ظهور مىكند ، راستى ، زيبايى ، شفقت ، محبت ، امثال اينها . يك جنبهء ديگر هم آن جنبهء خودگرايانه و حيوانى انسان . بعد مىگويد انسان در اثر اينكه به علل اجتماعى ، يا به هر علت ديگرى ، آن جنبهء منحطش بر او حاكم مىشود ، جنبهء عالى خودش را فراموش مىكند و خيال مىكند كه او فقط همين جنبهء منحط است ، يعنى در خودش كه نگاه مىكند مىبيند جز همين جنبهء منحط و حيوانى و شهوانى چيز ديگرى نيست ؛ پس آنها كجا رفت ، راستى كجا رفت ، درستى كجا رفت ، امانت كجا رفت ، زيبايى كجا رفت ؟ بعد آنها را در يك موجود ديگرى فرض مىكند . خودش مستجمع جميع اين صفات كماليه بوده ، يك موجودى در بيرون وجود خودش كه او مستجمع اين صفات كمال باشد فرض مىكند ؛ و اين معناى « از خود بيگانگى » است ، يعنى از آن خود متعالىاش بيگانه شد و خود واقعىاش را در ديگرى فرض كرد . به اين ترتيب تصوير خدا ، تصور خدا و گرايش به دين به وجود آمد . ولى انسان بايد به خود باز آيد ، به جاى آنكه اين صفات نيك را در بيرون وجود خودش جستجو كند در خودش جستجو كند . بعد مىگويد اگر اين از خودبيگانگى به همين جا پايان مىيافت كه انسان فقط اين صفات متعالى خودش را در غير جستجو كرد ، مصيبت كاملى نبود ، نيم مصيبتى بود ؛ بدبختى انسان از اينجا شروع مىشود كه در مقابل اين موجودى كه خودش خلق و فرض كرده ، كرنش و تواضع مىكند ، تسليم و فدا مىشود . اين ديگر نهايت از خودبيگانگى انسان است ، كه موجودى را خلق كرده ، همان را كه خودش خلق كرده ، دارد پرستش مىكند ( أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ ) « 1 » . همان را كه خودش فرض كرده و ساخته [ پرستش مىكند . ] « آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد » . آنچه در خودش بوده از بيگانهء خودش جستجو مىكند و آن را پرستش مىكند . تا بعد برسيم به دورهء خداناگرايى نوين يعنى خداناگرايى ماركس كه تفاوتش با اين خداناگرايى چيست .

--> ( 1 ) صافّات / 95 .