مرتضى مطهرى

316

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

اين دگرگونى مطلق به يكباره انجام نشد بلكه در دو زمان به عمل آمد . در وهلهء نخست فيلسوف آلمانى ديگرى كه از پيروان چپگراى مكتب هگل بود ، يعنى لودويگ فويرباخ ، فلسفهء استاد را از جنبه‌هاى عجايب و غرايب پنداره گرايى آن خلاص كرد و از صورت همه خداگرايى به صورت خداناگرايى درآورد . در وهلهء دوم ماركس آن را يك فلسفهء ماديگرا ساخت و به‌طور دقيقتر ابتدا طبيعت گرايى فويرباخ را به صورت ماديگرايى تاريخى و سپس به صورت ماديگرايى فلسفى تعميم داد . اغلب گفته شده است كه هگل فويرباخ را به وجود آورد و فويرباخ ماركس را « 1 » . مى گويد اين اختلافى كه ماركس با هگل پيدا كرد ، ابتدا به ساكن و يك مرحله‌اى نبود ، دو مرحله‌اى بود . مىخواهد بگويد يك مرحله را فويرباخ طى كرد و مرحلهء دوم را ماركس . فويرباخ اساساً يك ماترياليست بود . قبلًا هم گفتيم فويرباخ جزء پيروان چپگراى هگل است ؛ البته پيرو هگل هست ، حتى از هگل به « استاد » تعبير مىكند ولى الآن بر ما از نظر تاريخى روشن نيست كه فويرباخ رسماً هم شاگرد هگل بوده يعنى پاى كرسى درس هگل نشسته است يا اينكه نه ، اگر مىگويند شاگرد و استاد ، به اعتبار اين است كه پيرو مكتب او بوده است . معروف است - و در اين كتاب هم نوشته است - كه پيروان هگل دو دسته بودند ، راستگرايان و چپگرايان ، كه ظاهراً اين به اين علت بوده كه اينها از ابتدا در دو جناح كرسى هگل مىنشسته‌اند ، آنهايى كه در طرف راست كرسى او مىنشسته‌اند و آنهايى كه در طرف چپ كرسى او مىنشسته‌اند ؛ و راه خود هگل همان راه راستگرايان بود . در واقع اين چپگرايان بودند كه آمدند كمى راهشان را از راه هگل جدا كردند ، يعنى با قبول بسيارى از نظريات و فرضيات او ، در قسمت ديگرى راهشان را جدا كردند . مرحلهء اول را فويرباخ انجام داد كه فلسفهء خداگرايانهء او را تبديل كرد به فلسفهء خداناگرايانه . دو نوع وحدت وجود ، و شباهت نظريهء هگل با يكى از آن دو البته قبلًا گفته‌ايم كه در باب هگل عده‌اى اساساً مرددند كه اصلًا هگل را يك آدم الهى بدانند يا يك آدم مادى ؟ هگل از نظر خودش يك مرد الهى است و تصورى كه مجموعاً او از خدا دارد با تصورى كه خداپرستهاى ديگر دارند متفاوت است . [ نظريهء او ] از يك نظر نوعى وحدت وجود است ولى نسبت به وحدت وجودى كه عرفاى ما دارند يك وحدت وجود ناقص . وحدت وجودى كه عرفاى ما قائل هستند كه خدا را در همه چيز مىبينند و در همه چيز مىدانند و هيچ چيزى را از

--> ( 1 ) همان ، ص 24 و 25 .