مرتضى مطهرى

292

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

كه با اصل تضادى كه ديگران مىگفته‌اند متفاوت است . خود اصل تضاد به‌طور كلى در عالم ، يعنى اينكه هستى عالم طبيعت و ماده بر پايهء تضاد قوا و نيروهاى اين عالم است ، اين ديگر از مختصات هگل يا غير هگل نيست ، يك امر بسيار كهنى است . اين لغت « آخشيج » كه بر عناصر اطلاق مىشود يعنى ضد . عناصر را از آن جهت كه اضداد يكديگر هستند « آخشيج » مىنامند . حرف خاص هگل اين است كه ضد هر چيزى از درون خودش جوانه مىزند . اين جهت كه ضد هر چيزى از درون خودش جوانه بزند و در سرشت هر چيزى ضد خودش - يا به قول او در بعضى تعبيراتش نفى خودش - وجود داشته باشد ، تقريباً مىشود گفت از مختصات هگل است . و ديگر اينكه اين مسئلهء مشتمل بودن يك چيز بر نفى خودش به نابودى ختم نمىشود و پايان نمىپذيرد بلكه به نوبهء خودش منتهى مىشود به يك مرحلهء سومى كه كاملتر از مرحلهء اول و مرحلهء دوم است و اين به معناى اين است كه اين تضاد درونى - به تعبيرى كه اينجا كرد - خودش خلّاق و آفريننده است ، يعنى انسان نبايد از اين تضادها بوى نفى و نيستى و عدم بشنود ، زيرا ممكن است يك فلسفه‌اى بر اين اساس باشد كه اصل تضاد را در عالم بپذيرد ( كما اينكه فلسفه‌هاى قديم به اين شكل مىپذيرند ) ، در واقع براى عالم دو جريان در كنار يكديگر قائل بشود ، يك جريان وصل و يك جريان فصل ، يكى كه به منزلهء جمع و تأليف و دوختن است و ديگرى كه به منزلهء پاره كردن و متفرق كردن و خراب كردن است . آن وقت بايد بگويند ( كما اينكه در كلمات خيليها هست ) كه دو جريان در كنار يكديگر در عالم وجود دارد ؛ يك جريان ، جريان نيستى و فانى كردن و جداكردن و متلاشى كردن ، و يك جريان ديگر در مقابل ، جريان اصلاح كردن و از بين بردن [ جدايى ] . مثلًا بدن انسان را در نظر بگيريد . از يك طرف در اثر عوامل بيرونى دچار يك نوع از هم گسستگيها ، از هم پاشيدگيها ، مثلًا شكستنها و بريدنها مىشود ، [ و از طرف ديگر اينها جبران و ترميم مىشود ] و اگر در دنيا فقط همين يكى وجود مىداشت يعنى هرچه كه شكسته مىشد دومرتبه درست نمىشد و هرچه كه بريده مىشد دومرتبه وصل نمىشد بايد همين قدر كه مثلًا يك بار كوچكترين خراشى دست انسان بردارد ، براى ابد باقى بماند ، ولى يك جريان وصل ديگرى هست كه فوراً اين را ترميم و جبران مىكند . اما او به اين شكل نمىخواهد بگويد . او همان جريانى را كه جريان فصل است عيناً جريان وصل مىداند ، همان جريانى را كه جريان قطع كردن است عيناً جريان دوختن مىشمارد ، هر دو [ را ] يكى [ مىداند . ] اين است كه مدعى مىشود كه تضاد خودش فى حدذاته خلّاق است . نمىگويد در زمينهء تضادها خلّاقيّت وجود دارد ، اصلًا مىگويد نفس اين تضاد خلّاق است . تقريباً در حرف هگل هم ، چنين چيزى هست كه نفس تضاد خلّاق است ، اگرچه در فلسفهء خود هگل صددرصد اين‌طور استنتاج نشده است و اگر استنتاج هم بشود با نظريهء خود هگل مخالف نيست . هگل يك