مرتضى مطهرى

273

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مقدار به فلاسفهء قديم ما نزديك شدند ، چون فلاسفهء قديم ما معتقد بودند كه عين تقدم دارد ؛ در عين اين كه يك نوع وحدت ماهوى ميان عين و ذهن هست ، در عين حال عين بر ذهن تقدم دارد ، يعنى اگر عين نباشد [ ذهن نيز نخواهد بود . ] جملهء « من فقد حساً فقد علماً » كه مىگفتند ، اين است كه هر حسى را انسان فاقد باشد يك علمى را فاقد است ؛ يعنى عينى بايد باشد كه اثر روى حس بگذارد . منتها باز تفاوت حرف اينها با حرفهاى قدماى ما اين است كه قدماى ما كه به نوعى جدايى ميان ذهن و عين و به نوعى تقدم ميان عين و ذهن قائلند ، در عين حال يك نوع رابطهء ماهوى ميان عين و ذهن قائل هستند ، نه صرف عليت و معلوليت ، نه صرف اين كه آن خارج علت است و اين معلول . اين كافى نيست . علاوه بر اين كه خارج علت است و ذهن معلول ، بايد اين علت و معلول يك وحدت ماهوى هم با هم داشته باشند تا علم باشد . اينها فقط رابطهء علت و معلولى را قائل هستند ، يعنى ذهن را معلول و عين را علت مىدانند بدون اين كه رابطهء ماهوى را قائل باشند . اين [ بود ] بحثِ به اصطلاح « شناخت » در اينجا . منتها اين كتاب مقدارى مختصر و خيلى كوتاه [ بيان كرده ] ، چون فلسفهء هگل از مشكل‌ترين فلسفه‌هاى دنياست ، از نظر اين كه خيلى پيچيده است و بيان خود او هم بيان خيلى مغلق و پيچيده‌اى بوده به طورى كه در شرح حالش نوشته‌اند كه خودش گاهى كتابهايى يا مقالاتى مىنوشت ، مدتى كه مىگذشت خودش هم نمىفهميد . يك كسى داشتيم در فريمان ما ( اينها مكتب رفته بودند و سواد نداشتند ) ، اين سياههء مثلًا دكانش را كه مىنوشت بعدها اگر فاصله مىشد نمىتوانست بخواند . تشبيه خوب را خودش مىكرد ، مىگفت خطم « شب مانده » شده ، بيات شده ، مثل نانى كه بيات مىشود بعد زير دندان نمىرود . مىگفت خط من اگر « شب مانده » بشود يعنى اگر بيات بشود ديگر قابل خواندن نيست مثل نانهايى كه اگر بيات بشود قابل خوردن نيست . حالا هگل هم اين‌طور بود و گاهى خودش مىنوشت ، بعد كه مىخواست بخواند خودش هم نمىفهميد كه آن وقت چه گفته است ؛ و حتى مىگويند - چون خودش خيلى بد بيان بود - يك وقتى چيزى نوشته بود كه بعد كس ديگرى فلسفهء او را شرح داد و به يك بيان درستى نوشت . وقتى خودش خواند گفت حالا مىفهمم چه مىخواستم بگويم ( خندهء حضار ) . اين است كه بسيارى اشخاص مثلًا فروغى در سير حكمت در اروپا معلوم است كه هيچ از فلسفهء هگل سر در نياورده و يك چيزى سرهم كرده است . بعدها خيلى روى فلسفهء هگل كاركردند . از جمله كسان ، مردى بوده به نام « استيس » كه خيلى روى فلسفهء او كار كرده و آن را به يك بيان خيلى روشن و خوبى به انگليسى آورده كه اين آقاى دكتر عنايت هم خيلى عالى و خوب ترجمه كرده است . اين كتاب خيلى كتاب خوبى است . از آن خوب مىشود استفاده كرد . خود همين شاگردهايش هم از قبيل ماركس نمىشود صددرصد مطمئن بود كه همهء فلسفهء هگل را آنچنان كه بوده درك مىكردند و مىفهميدند .