مرتضى مطهرى
208
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
راجع به تكامل و آينده است كه مفصل است و بحث ديگر راجع به شعر نو است . در باب طبيعت نيز گفتهاند اينكه ما هدف را چه چيز مشخص كنيم ، كار بسيار مشكلى است . قبلًا هم بحث بود كه ما همين قدر مىتوانيم بگوييم حيوانات آن وضعى كه فعلًا دارند [ از نظر زيستى ] نسبت به گذشته كاملتر است ولى نمىتوانيم خط سير آينده را مشخص كنيم كه اگر حيوانات بخواهند بيشتر رو به تكامل بروند چه بايد بكنند . خيلى كار مهمى نيست كه كار طبيعت را بخواهند تشريح كنند ، ولى در باب تاريخ بحث در بينش سازنده است كه بالاخره تاريخ به دست انسان ساخته مىشود . اين اشكال بر نظريهء مؤلف وارد است كه فرضاً ما چيزى از تكامل آيندهء زيستى ندانيم ضررى به جايى نمىرساند ، و امور زيستى از شعب علوم نظرى است و كار علم كشف واقعيات است ، جهل به آينده زيانى به حال حاضر نمىزند . اما در مورد تاريخ كه ما نيازمند به بينش سازنده - به قول مؤلف تاريخ چيست ؟ - هستيم ، جهل به خط سير تكامل در آينده ، جهل به آنچه بايد است نه جهل به آنچه خواهد بود . پس ما چگونه مىتوانيم بينش سازنده داشته باشيم ؟ ما قافله را مىخواهيم به « نمىدانم كجا » ببريم ؛ هم جهل به مقصد است و هم جهل به راه . ما نمىخواهيم خودمان را دربست در اختيار جبر قرار بدهيم و بگوييم هرچه خودش مىشود همان تكامل است . صحبتمان در بينش سازنده است كه بينشى پيدا كنيم كه آن بينش سازنده باشد ، يعنى نقش ما را در تكامل [ تاريخ مشخص نمايد . ] چطور مىشود كه ما آيندهمان هيچ مشخص نباشد ، يعنى نفهميم كه كجا مىخواهيم برويم [ و در عين حال گام برداريم ؟ ! ] مثل اين است كه بخواهيم قافلهاى را حركت بدهيم و خودمان ندانيم به كجا مىخواهيم برويم . نه مقصد را مىدانيم و نه راه را ، مىگوييم يك قدم برمىداريم بعد خودش مشخص مىشود . نمىدانيم اول ، راه مشخص مىشود بعد قدم برمىداريم يا اول قدم برمىداريم بعد راه مشخص مىشود . آخرين حرفى كه مىزند از همين جا ناشى شده است كه بالاخره ما تكامل را چه مىدانيم ؟ مىگويد : « رشد امكانات انسان » كه در نهايت برمىگردد به مسئلهء قدرت . اين نظريه ، ايرادهايى دارد كه بعداً گفته خواهد شد . - مىگويد : . . . قوانين تاريخ به منزلهء قوانين طبيعت به شمار مىرفت . استاد : يعنى مىخواستند تاريخ را با طبيعت تطبيق بدهند نه طبيعت را با تاريخ . مىگويد دانشمندان قرن نوزدهم دو عمل متناقض انجام مىدادند : از يك طرف مىگفتند تاريخ ، جزئى از طبيعت است و از طرف ديگر مىگفتند در تاريخ پيشرفت است . ايندو با هم ناسازگار بود ، زيرا در طبيعت تكامل نبود ولى در تاريخ تكامل بود . بعد مىگويد نظريهء داروين كه پيدا شد - كه در طبيعت هم قائل به تكامل شد - قهراً توافقى حاصل شد ولى باز هم اينها با همديگر فرق مىكند از دو جهت : يك