مرتضى مطهرى
174
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
كند كه خوبند و نمىتواند به خوب معتقد شود . كما اينكه عكسش هم صادق است : كسى كه هميشه با خوبان نشسته باشد همهء مردم را خوب مىبيند و ديگر بدها را هم نمىتواند بد ببيند . گفت : به حاجى كلباسى دربارهء دزدهايى كه دستگير شده بودند گفتند : اين دزدها سرشب تا نصف شب براى دزدى بيرون مىروند و به قافلهها حمله مىكنند . گفت : پس اينها كى نماز شب مىخوانند ؟ ! خيال مىكرد دزدها هم نماز شب مىخوانند ، چون فقط در جوّ محيط خودش بود . حال شما اين را به خود انسان تعميم بدهيد . نزديكترين همنشين آدمى خود اوست ؛ يعنى آدمى كه در خودش بدى نمىبيند قهراً به همهء مردم خوشبين مىشود ، و آدمى كه در خودش جز شرارت و جز حقّه و تقلّب و نفاق نمىبيند نمىتواند به آدم خوب معتقد شود . شما به افرادى كه نمىتوانند به پيامبران ، صلحا و ائمه خوش باور باشند نگاه كنيد ، مىبينيد خودش اصلًا يك آدم بدذات و بدجنسى است . آدمى خواه ناخواه وجود خودش را معيار قرار مىدهد . آدم بد نمىتواند به خوب معتقد شود ، چون از خوبى چيزى سراغ ندارد و مىگويد انسان يعنى موجودى مثل من . هركس را كه در نظر بگيرد فكر مىكند اگر به جاى او مىبود چه مىكرد ؛ من كه چنينم پس او همچنين است . اگر انسان اين امر را در نظر بگيرد مىبيند در علما و كسانى كه نظريات بزرگ دادهاند نيز اثر مىگذارد . وقتى ماركس يك يهودى باشد كه جز پول چيزى سرش نمىشود ( روح يهودى اصلًا روح پول پرستى است ) فلسفه هم كه بسازد فلسفهء كلىاش اين است كه بشر تمام همّش پول است . يا فرويد وقتى كه در وجود خودش جز پليدى جنسى چيز ديگرى نمىبيند اصلًا نظريهاش اين مىشود كه تمام حركات و اعمال بشر را بايد با عامل جنسى توجيه كرد . پس اين حرف تا اندازهاى حرف درستى است كه وضع و موقعيت شخص مورخ [ در قضاوتش ] اثر دارد . بنابراين ، اين بحثى كه اينها به نام « اتحاد عالم و معلوم » باز كردهاند از اين جهت بحث خوبى است كه چون موضوع تاريخ - مثل بعضى از علوم ديگر - انسان است ، در واقع انسان وقتى دربارهء تاريخ مىخواهد قضاوت كند دربارهء خودش قضاوت مىكند و چون دربارهء خودش قضاوت مىكند خودش هرجور باشد تاريخ را ، روان را ، فلسفهء اجتماعى را ، فلسفهء اخلاقى را و همه چيز را از زاويهء ديد خودش مىبيند . البته ما اين را صد درصد قبول نداريم ، زيرا ما براى انسان قدرت تسلط بر نفس قائل هستيم . اتفاقاً من در سال گذشته بحثهايى ايراد كردم تحت عنوان « خدا در انديشهء انسان » كه رسيديم به اينجا كه قدرت تصحيح خطا در انسان هست . اما اگر ما اين حرف را بهطور كلى قبول كنيم - مثل حرفى كه ماركسيستها گفتهاند نتيجهء آن بىارزشى همه چيز مىشود . ولى ما اصل مطلب را انكار