مرتضى مطهرى

104

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مىگيرد يا نمىگيرد ؟ اگر قرار بگيرد اين خودش يك منطق ديگر مىخواهد . پس اين منطق يعنى پوچ ، خواه منطق ديالكتيك باشد ، خواه منطق صورت و خواه هر منطق ديگرى . اگر انسان يك پايگاه آزاد و مستقل فكرى ، پايگاه آزاد از اينكه تحت تأثير شرايط خاص عينى و ذهنى قرار بگيرد ، پايگاه خاصى كه تحت تأثير غرض قرار نگيرد [ نداشته باشد در اين صورت « منطق » مفهوم نخواهد داشت . ] كلام اميرالمؤمنين است : مَنْ عَشِقَ شَيْئاً اعْشى بَصَرَهُ وَ امْرَضَ قَلْبَهُ « 1 » چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به سوى ديده شد اين مقدار را همه فهميده‌اند ، راست هم هست . آدمى وقتى در موردى غرضى پيدا مىكند آن غرض حجابى مىشود براى بصيرت و براى دل او . اين حقيقتى است ، ولى مسئله اين است كه آيا چيزى ماوراى اين وجود دارد كه من بفهمم اينجا غرض است و من به حكم غرض دارم اين‌جور فكر مىكنم ؟ يعنى بتوانم غرض را ، هواى نفس را ، امورى را كه مىبينم تأثير مىگذارند [ تشخيص بدهم و ] از بالا سر اينها قضاوت كنم ؟ اگر چنين چيزى موجود باشد معيارى براى اصلاح خطا كه نامش « منطق » است مىتواند وجود داشته باشد ، حال مىخواهيد آن را منطق ارسطويى بدانيد مىخواهيد منطق ديالكتيك بدانيد . منطق ديالكتيك هم منطقى است كه مىگويد اگر مىخواهى فكرت را اصلاح كنى كه درست فكر مىكنى يا غلط ، آن را بر اين اصول عرضه بدار . مىگوييم خود اين اصول چگونه است ؟ آيا خود اين اصول هم بازيچهء شرايط است يا بازيچهء شرايط نيست ؟ اگر بازيچهء شرايط است ، اين اصول هم باز منطق ديگرى مىخواهد كه صحت آنها را براى ما تضمين كند و اگر بازيچهء شرايط نيست پس اين اصل غلط است كه انسان جبراً به حكم اصل تأثير متقابل ، فكرش تحت تأثير شرايط عينى و ذهنى است . گذشته از دلايل ديگرى كه مىتوان بر ضد اين مطلب اقامه كرد ، خود اين دليل - كه اكنون عرض كرديم - كه روى اين حساب اصلًا منطق در دنيا غلط است بلكه اساساً صحيح و خطا در دنيا غلط است [ براى رد اين مطلب كافى است . ] اينها مجبور شدند كه مسئلهء حقيقت نسبى و خطاى نسبى را - كه ما در اصول فلسفه طرح كرده‌ايم - مطرح كنند و ما در آنجا گفته‌ايم كه اين به هيچ وجه قابل توجيه نيست . ما يا بايد مسئلهء خطا و حقيقت را بدون مسئلهء نسبيت [ بپذيريم ] يعنى براى ذهن آن ارزش را قائل باشيم كه بدون مسئلهء نسبيت ، خطا و حقيقت را درك مىكند و يا اگر همين قدر گفتيم خطا و حقيقت نسبى است ديگر ذهن را از اعتبار انداخته‌ايم . بعلاوه « حقيقت نسبى است » يعنى چه ؟ اگر حقيقت نسبى باشد ، كاخ نشين آنچه فكر مىكند حقيقت است ، چون [ مطابق اين نظريه ] معنى « حقيقت » مطابقت با واقع و نفس الامر نيست بلكه مطابقت با شرايط محيط است

--> ( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 107 .