مرتضى مطهرى

98

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> « جزء » در آن نمىبينيم در نظر بگيريم يك وحدت واقعى دارد ، همان‌طور كه آب دريا از نظر قدما يك وحدت واقعى دارد . حركتى كه در اول مىبينيم با حركتى كه در آخر مىبينيم يك چيز است . به اين اعتبار جزء ندارد ، يعنى جزئش را لحاظ نمىكنيم و اول و آخر و وسطِ حركت همه يك شىء واحد است . سؤال : اين اول و آخر جز اعتبار چيزى نيست . استاد : وحدت دارد ، چرا اعتبار است ؟ اين را در علم اصول خوانده‌ايد كه مىگويند يك شىء اگر وحدت واقعى داشته باشد كثرتش اعتبارى است و اگر كثرت واقعى داشته باشد وحدتش اعتبارى است . بعضى از چيزهايى كه وحدت حقيقى دارند در عين اينكه كثرتشان اعتبارى است قابليت انقسام دارند ، ولى بعضى از واحدها اصلًا قابليت انقسام ندارند . مثلًا نماز ، كثير حقيقى است ، براى اينكه مجموع اجزايى است كه هركدام از خودشان استقلال دارند . « اللَّه اكبر » غير از « بسم اللَّه الرحمن الرحيم » است . در خود « اللَّه اكبر » هم ، « اللَّه » غير از « اكبر » است ، و در خود « اللَّه » هم همزه غير از لام است . قرائت غير از ركوع و غير از ذكر ركوع است . سجود هم همين‌طور . اين يك كثير واقعى است ولى شما مجموع اين كثيرها را اعتباراً يك واحد مىدانيد به اعتبار غرض واحدى كه بر اين مجموع مترتب مىشود و نام آن را « نماز » مىگذاريد . اگر كسى بگويد « اللَّه اكبر » در اول نماز با « السلام عليكم » در آخر نماز يكى است و دست روى اين كه بگذاريم دست روى آن گذاشته‌ايم اين اعتباراً درست است ولى واقعاً درست نيست . واقعاً وحدت واقعى ميان « السلام عليكم » و « اللَّه اكبر » نيست . در اينجا كثرت ، واقعى و وحدت اعتبارى است . اما گاهى وحدت ، واقعى است و كثرتْ بالقوه و اعتبارى است ، مثل اجسام به نظر قدما . آب در اين ظرف از نظر قدما واقعاً شىء واحد و متصل واحد است . آنها كه قائل نبودند كه آب متشكل از مولكولهايى كنار يكديگر است . بنابراين ، دست روى هر جاى اين آب بگذاريد ، روى يك چيز دست گذاشته‌ايد . اين قسمتِ اينجا با قسمت آنجا واقعاً وحدت دارد . ( نگوييد اين نظريه كه باطل شده است ؛ اين نظريه باطل نشده ، مصداقش فرق كرده است . امروز هم اگر ما قائل شديم كه آن ذراتى كه جسم را تشكيل مىدهد ، واحدهاى كوچك لايتجزايى هستند كه طول و عرض و عمق دارند مىتوانيم مثال را روى آن بياوريم . پس از نظر علمى اينها فرق مىكند ولى از نظر فلسفى تنها مصداقش فرق مىكند نه اصل مطلب ) . « اعتبار » كه در اينجا مىگوييم اعتبار به معناى قرارداد اجتماعى نيست كه منشأ انتزاع ندارد و فقط جعل و وضع است ، مثل اعتبار مالكيت . فلاسفه كه در باب اعتبارات بحث مىكنند چنين اعتبارى را نمىگويند . آنها وقتى مىگويند « اعتبار » يعنى يك منشأ انتزاعى در اصل تكوين و اصل واقعيت دارد . جسم ، وحدتى در عين كثرت و كثرتى در عين وحدت دارد كه هم كثرتش حقيقى است و هم وحدتش ؛ وحدتى كه با آن كثرت متضاد نيست ( بعضى كثرتها با بعضى وحدتها متضادند ، ولى بعضى كثرتها با بعضى وحدتها متضاد نيستند ) . اگر ما حركت را از ديد كثرت لحاظ كنيم ، يك ديد است و اگر از ديد وحدت لحاظ كنيم ديد ديگر است . اگر از ديد كثرت ببينيم اجزاء دارد ، حدوث و فنا دارد ، وجود و عدم دارد كه اينها توأم با يكديگر هستند . ولى از ديد وحدت ، يك حدوث دارد و يك فنا ، چون مجموعش يك واحد بيشتر نيست . در اين اعتبار ، ديگر ما اول و آخر و وسط نمىبينيم . به اين اعتبار ، امرى مىشود كه حدوثش به همان حدوث جزء اول است و فنايش به فناى جزء آخر است ، چون ما جزء نمىبينيم و اين مطلب ، مطلب درستى است .