مرتضى مطهرى
73
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
واحدها ) پس بالاخره وحدت اگر واحد باشد باز بايد داراى وحدت باشد و اگر هم كثير باشد باز بايد هر واحدش داراى وحدت باشد . باز نقل كلام به آن وحدت مىكنيم . فرض اين است كه وحدت يك امر عينى است ؛ و اگر وحدت وحدت هم امر عينى باشد باز نقل كلام به آن مىشود ، باز وحدتش هم بايد يك وحدت عينى ديگر داشته باشد ، آن وحدت عينى هم بايد وحدت عينى داشته باشد . پس لازم مىآيد هر شىء كه واحد است « وحدت » و « وحدت وحدت » و « وحدت وحدت وحدت » و الى غير النهايه وحدت عينى داشته باشد در صورتى كه شىء يك وحدت بيشتر ندارد . بنابراين وحدت اگر بخواهد امرى عينى باشد لازمهاش تكرّر و غير متناهى بودنش در هر شىء است ، پس وحدت انتزاع ذهن است . وجود هم همين طور است . وجود هم اگر امر حقيقى باشد لازم مىآيد كه مكرّر بشود و غير متناهى ، به اين معنى كه هر موجودى وجودهاى غير متناهى داشته باشد . اگر من مىگويم « اين كاغذ هست » به اين معنى كه هستى را از ماهيت انتزاع مىكنم ، اين درست است . ولى اگر بگويم هستىاش هم خودش حقيقى است ، پس يعنى موجود است . اصلا حقيقت داشتن يعنى موجود بودن . اگر خود وجود هم موجود باشد پس بايد داراى وجودى باشد . نقل كلام در آن وجود وجود مىكنيم . پس وجود آنچنان چيزى است كه از تحققش تكررش لازم مىآيد و اين امر گذشته از اينكه تسلسل محال باشد يا نباشد انكار يك امر بديهى است . حالا فرض كنيد تسلسل محال نيست ولى آيا اين شىء يك وجود دارد يا هزارها وجود دارد ؟ يعنى آيا اين شىء يك وجود دارد و وجودش وجود ديگرى دارد و وجود وجودش وجود ديگرى دارد و غير متناهى وجودها در اينجا هست يا يك وجود بيشتر نيست ؟ واضح است كه يك وجود بيشتر نيست . حالا اگر كسى هم بگويد تسلسل محال نيست ولى اين حرف محال است كه بگوييم يك شىء ، غير متناهى وجودها دارد . اين بود حرف شيخ اشراق . جوابى كه به اين جهت دادهاند و جواب بسيار خوب و عميقى است و در بسيارى از جاهاى ديگر هم به كار مىرود اين است كه چرا بايد گفت اگر وجود موجود باشد لازم مىآيد وجود ديگرى داشته باشيم ؟ وجود ، موجود است بذاته نه به وجود شىء ديگر ، كما اينكه وحدت هم واحد است بذاته نه به وحدت ديگر . بقيّهء