مرتضى مطهرى

577

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> استاد : پس چطور شما تصور عدم را مىكنيد ؟ همين كه خودتان مىگوييد عدم در ذهن ما نمىآيد ، عدم را در ذهنتان آورده‌ايد . - دروغ مىگوييم ، به اعتبار نسبتش با وجود مىگوييم . استاد : همين كه مىگوييد « نسبتش » پس حتما در ذهنتان آمده است كه مىگوييد « نسبتش » . اصلا انسان اگر تصور عدم را نداشته باشد نمىتواند فكر بكند . يك بار ديگر هم به اين مطلب اشاره كرده‌ايم كه تمام فكر كردن انسان و همهء كار ذهن در مرحلهء شناخت مرهون اين قبيل تصورات و مفاهيم است . در باب معقولات ثانيه هم بحث كرديم و گفتيم از بهترين بحثهايى كه در اروپا مطرح شده است همين مسأله بوده است كه من فقط چيزى را قبول مىكنم كه محسوس من باشد ، كه اين اولين بار به وسيلهء هيوم مطرح گرديد و بعد به وسيلهء كانت دنبال شد . اين دروازهء خوبى بود . كانت ديد كه از يك طرف حرف درستى است : من نبايد چيزى را بپذيرم كه قبلا آن را احساس نكرده‌ام ؛ ولى يك دفعه متوجه عالم شناخت شد ، ديد اگر به اين حرف قانع بشود اصلا شناختى در عالم حتى در همان حدى هم كه هيوم قبول دارد وجود ندارد . يك دفعه در عالم ذهن به يك سلسله معانى و مفاهيم پى برد كه به هيچ وجه نمىشود گفت كه اينها به طور مستقيم از خارج گرفته شده است و چون مصداقش در خارج بوده به ذهن آمده است . حرف درستى هم هست ، منتها راه‌حلى كه خواست براى قضيه پيدا كند راه حل غلطى بود . آمد اين‌گونه چيزها را ذهنى محض دانست و بعد شناخت را تركيبى از آنچه كه از بيرون مىآيد و آنچه كه ذهن خودش قبلا به طور فطرى و ذاتى دارد به شمار آورد ، كه افتاد در يك ايده‌آليسمى كه اصلا بيرون آمدن هم ندارد . نوبت به هگل رسيد . او آمد دو مرتبه از آن طرف شروع كرد و گفت : خير ، اساسا همهء آنچه كه در ذهن است در عين است . تمام معقولاتى را كه كانت گفته بود ، چه آنهايى كه از بيرون قابل گرفتن بود و چه آنهايى كه از بيرون قابل گرفتن نبود ، او آمد و گفت : نه ، اصلا ما « ذهن » و « عين » ى نداريم ، همهء اينها كه در عقل است در عين هم هست ، منتها از عقل آمده است در عين . هر معقولى موجود است و هر موجودى معقول است . او هم يك چنين راه حلى ارائه داد . به ماركسيستها كه رسيد چون اصلا ادراك صحيحى از فلسفه ندارند يك دفعه برگشتند به همان حرف اولى هيوم و گفتند : خير ، ما ديالكتيك هگل را كه روى سرش بود آمديم روى پايش قرار داديم ؛ در حالى كه بايد گفت بر عكس ، شما دو مرتبه برگشتيد به آن ساده‌ترين و نامعقول‌ترين حرفها كه ذهن فقط نظير خارج است ، هر چه كه در خارج است نظيرش در ذهن است . پس آن حرفهايى كه در گذشته گفتند چه شد ؟ كانت اگر دچار اشكال شد درست است كه نتوانست از اشكالش بيرون بيايد ، اما آخر بايد ديد كه او به كجاها رسيد كه بعد به اين بن بست رسيد . اينها نتوانستند راهى را كه كانت و هگل و امثال آنها رفتند يك قدم هم طى كنند . - يعنى سؤالشان درست بود اگر چه جوابشان غلط بود . استاد : بله ، سؤال كانت و هگل درست بود . اشتباه فيلسوف بعد از دهها مطلبى است كه