مرتضى مطهرى

545

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مثلا شما انسان را تصور مىكنيد و مىگوييد : « انسان انسان است » . اما همين انسان مصداق انسان نيست . در وقتى كه مىگوييد انسان انسان است ، يعنى معنى انسان معنى انسان است ، مثل اين كه مىگوييم سفيدى سفيدى است ، يعنى معنى سفيدى معنى سفيدى است ؛ سياهى هم سياهى است . اسب هم اسب است ؛ يعنى معنايى كه من از اسب در نظر گرفته‌ام همان معنايى است كه از اسب در نظر گرفته‌ام ؛ ديگر معنايى كه از اسب در نظر گرفته‌ام آن معنايى كه از الاغ در نظر گرفته‌ام نيست « 1 » .

--> ( 1 ) . - اين مربوط به معقولات ثانيهء منطقى و فلسفى نيست ؟ در تمام معقولات ثانيه منطقى اين مطلب كه مىفرماييد درست است . مثلا قضيه قضيه است به حمل اولى ذاتى ؛ قضيه قضيه نيست به حمل شايع صناعى . استاد : نه ، در همه جا اين مطلب نمىآيد . - ملاحظه بفرماييد : در معقولات ثانيه منطقى همه جا مىتوانيم اين حكم را بكنيم ولى در معقولات ثانيه فلسفى . . . استاد : خود « جزئى » را در نظر بگيريد . خود مفهوم جزئى از معقولات ثانيه است . - عرض مىكنم معقولات ثانيه منطقى . استاد : جزئى هم معقول ثانى منطقى است . - لذا مىتوانيم بگوييم جزئى جزئى است ، و جزئى جزئى نيست ؛ قضيه قضيه است و قضيه قضيه نيست . ولى در مورد معقولات ثانيه فلسفى همين طور كه مىفرماييد نمىتوانيم بگوييم انسان انسان است به حمل شايع صناعى ، بلكه انسان حسن است . استاد : نه ، حسن انسان است ، ولى انسان انسان نيست . - بله ، حسن انسان است ، ولى انسان انسان نيست . استاد : « انسان انسان است » به معنى اين است كه اين معنىاى كه من از انسان اخذ مىكنم همان معنىاى است كه از انسان گرفته‌ام . اين از بس بديهى است براى انسان مشكل است كه آن را بر زبان جارى كند . شما وقتى كه يك معنا و يك مفهوم را از يك شىء تصور كرديد همان خودش را تصور كرده‌ايد نه خلاف آن را . شما اگر سفيدى را تصور كرده‌ايد مسلم است كه همان سفيدى را تصور كرده‌ايد نه سياهى را ، بنابراين سفيدى سفيدى است ؛ يعنى اين معنا كه من در ذهن آورده‌ام همان معنا خود معناست نه معنى ديگرى ، كه معانى در ذهن همه حسابشان از يكديگر جداست . هيچ معنى در عالم ذهن به حمل اولى بر هيچ معنى ديگر صدق نمىكند . اين كه مىگويند معانى مثار كثرت هستند به اين معناست . هر معنى در عالم معنى بودن ، خودش خودش است . خط غير خط نيست ؛ سفيدى شيرينى نيست ؛ شيرينى سفيدى نيست ؛ جسم روح نيست ، روح جسم نيست ؛ هيچ چيزى هيچ چيز ديگر نيست . معانى در عالم ذهن يك كثرت و يك بينونتى دارند . مىگويند ماهيات متباين بالعزلة هستند ، بينونت عزلى دارند . اين خاصيت ذهن است كه همهء معانى و همهء مفاهيم در عالم ذهن منعزل از يكديگر هستند . از جنبهء معنى بودن هيچ معنى عين معنى ديگر نيست . علم يك معنى است ، قدرت معنى ديگرى است و حيات معنى ديگر و مفهوم ديگر و تصور ديگرى است . هيچ تصورى در