مرتضى مطهرى

539

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

قضيه ندارد . اكنون مىخواهيم ببينيم اشكال و تناقضى را كه در اينجا هست چگونه مىتوان حل كرد . آيا واقعا تناقضى رخ داده است ؟ يعنى آيا واقعا اين معدوم مطلق در ذهن ما ، هم معدوم مطلق است و هم معدوم مطلق نيست ؟ آيا « لا ثابت فى الذهن » در آن واحد و از حيث واحد هم لا ثابت فى الذهن است و هم ثابت فى الذهن ؟ اين را كه ذهن هيچ وقت قبول نمىكند كه يك شىء در آن واحد هم باشد و هم نباشد « 1 » . اينطور

--> ( 1 ) اين ايراد را راجع به « موجود مطلق » هم مىشود گفت . استاد : چطور ؟ - براى اينكه موجود مطلق هم مثل معدوم مطلق تصورش در ذهن محال است . موجودى كه هيچ چيز معينى نباشد ، هيچ ماهيت معينى نباشد ، بلكه موجود مطلق باشد ، اين هم تصورش محال است . استاد : نه ، مسأله‌اى كه تصورش محال است غير از اين است كه مستلزم اين تناقض باشد . مسأله‌اى كه تصورش محال است يك وقت مستلزم اين تناقض نيست و يك وقت مستلزم اين تناقض هست . اشكالى كه در شبههء معدوم مطلق است اين است كه تناقض منطقى ايجاد مىكند . شما مىتوانيد مثال ديگر بزنيد ؛ مثلا مىتوانيد بگوييد انسان « غير متناهى » را تصور نمىكند . شما مىگوييد انسان « موجود مطلق » را تصور نمىكند ؛ يعنى آنچه كه شما تصور كرده‌ايد تصور موجود مطلق نيست . اين يك بحث فلسفى است كه شما انكار داريد كه اين تصور تصور او باشد . اما مدعى تناقض نيستيد كه اين در آن واحد ، هم موجود مطلق هست هم موجود مطلق نيست . اگر شما مىگفتيد تصور موجود مطلق مستلزم تناقض است ، داخل در اين بحث مىشد ، ولى شما حرف ديگرى داريد ، حرف شما مثل مسألهء « غير متناهى » است كه عده‌اى مىگويند غير متناهى قابل تصور نيست ، يعنى آنچه كه آن را « غير متناهى » تصور كنيد آن « غير متناهى » نيست . اين يك اشكالى است ولى غير از اين است كه تصور غير متناهى مستلزم تناقض است . البته در غير متناهى به يك شكل ديگرى مىتوان گفت كه نظير مطلبى است كه در شبهه معدوم مطلق وجود دارد و آن اين است كه شما مىگوييد غير متناهى قابل تصور نيست ، آن وقت از شما مىپرسند كه آيا در همين حكمى كه كردى كه غير متناهى قابل تصور نيست آيا غير متناهى را تصور كرده‌اى و حكم كرده‌اى به غير قابل تصور بودن ، يا تصور نكرده‌اى ، يعنى تصديق بلا تصور كرده‌اى ؟ اگر غير متناهى را تصور نكرده‌اى پس چه چيزى را مىگويى تصورش محال است ؟ دربارهء چيزى كه تصور نكرده‌اى حكم هم نمىتوانى بكنى ؛ و اگر تصور كرده‌اى و حكم مىكنى كه تصورش محال است پس چگونه مىگويى « غير متناهى » تصور نمىشود ؟ خودت تصور كرده‌اى ولى مىگويى تصور نمىشود ؟ ! اين يك تناقض است ؛ يعنى نفس اين حكم مستلزم رفع خودش است . - حالا اگر قضيه را به شكل شرطى بگوييم چطور ؟ همين طور كه در مورد « هر انسان داناست » مىگوييم اگر