مرتضى مطهرى
524
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
« [ و على تقدير جواز اعادة المعدوم بعينه ] ليس [ عدد نفس العود ] بالغا الى انتهاء » يعنى لازمهء اعادهء معدوم اين است كه به هيچ حدى متوقف نشود ، كه البته اين را به دو تقرير و دو بيان ذكر كردهاند « 1 » ؛ يكى اينكه اعاده در حدى متوقف نشود و ديگر اينكه معادها در حدى متوقف نشوند . اما اگر اين برهان را در باب اعاده بخواهيم بگوييم مسأله اين است كه اعاده يا ممكن است يا محال . اگر اعاده محال باشد كه مدعاى ما هم همين است و ديگر بحثى نداريم . اما اگر اعاده ممكن بود ديگر نمىشود گفت اعاده براى بار اول ممكن است اما براى دوم و سوم و . . . ممكن نيست . اعاده اگر جايز شد و واقع شد ، به دفعات غير متناهى بايد واقع شود . ديگر قانون عقل و قانون وجود و هستى استثناپذير نيست كه مثلا يك اعاده ممكن است و قهرا واقع هم هست اما ديگر براى بار دوم نه . بار دوم و بار سوم و بار هزارم هم بايد مثل بار اول ممكن باشد . و اما اگر اين برهان را در باب معادها بخواهيم بگوييم مسأله اين است كه - همانطور كه قبلا گفتيم - رابطهء شىء با علل خودش يك رابطهء قراردادى نيست كه مثلا شخص اين شىء كه از شخص اين علت وجود پيدا كرده است بگوييم اين يك رابطهاى است كه اين شىء با اين علت دارد ، حالا چه مانعى دارد كه همين شىء كه از اين شخص وجود پيدا كرده است عين همين شىء از يك شخص ديگر وجود پيدا كند ؛ نه ، اگر از شخص ديگرى وجود پيدا كند اين آن نيست . بنابراين رابطهء هر معلول با علت خودش انفكاك ناپذير است . پس لازمهء اعادهء يك معدوم اعادهء علتش هم هست ، چون اين معدوم اگر بخواهد اعاده بشود جز از طريق علت خودش محال است كه اعاده بشود ، زيرا رابطهء علت و معلول يك رابطهء عرضى و اضافى و قراردادى نيست كه بگوييم حالا اتفاقا اين شىء بالخصوص از اين علت بالخصوص صادر شده است ، چه مانعى داشت كه همين شىء بالخصوص از يك علت ديگر صادر مىشد ؟ ( مثل همان مثال سعدى كه قبلا گفتيم ) . انسان خيال مىكند اگر اين شىء از يك علت ديگرى صادر شده بود باز خود همين شىء بود ؛ مثل بچههاى كوچك كه مىگويند من دوست داشتم فلان كس مادر من بود . اوقاتش از دست مادرش كه تلخ مىشود به پدرش مىگويد تو چرا رفتى اين مادر را برايمان گرفتى ،
--> ( 1 ) البته حاجى بيان دوم را باز به دو بيان ذكر كرده است و لذا جمعا سه بيان براى اين برهان در شرح منظومه ذكر شده است كه خود حاجى هم در آخر مىفرمايد : « فهذه وجوه ثلثة اشرنا اليه بقولنا : و ليس بالغا الى انتهاء » .