مرتضى مطهرى
505
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
الآن براى ما تصورش خيلى راحت است « حركت » است . فرض كنيد يك حركت در اين لحظه و در اين « آن » پيدا شد ولى همين كه دست من اين مسافت را طى كرد در لحظهء بعد ديگر اين حركت معدوم است ، وجود ندارد . حالا وقتى ما مىگوييم « اعادهء معدوم » يعنى مىخواهيم بگوييم « همان » ، « شخص » « 1 » ؛ يعنى اثنينيت در كار نباشد ، نه اينكه اين بار دوم كه من دارم اين عمل را انجام مىدهم اين « بار دوم » من همان « بار اول » باشد ؛ چون همين قدر كه گفتيم اين وجود دومى هست ، پس خود او نيست . اين ، ثانى اوست نه خود او ، و حال آنكه مىخواهم خود او باشد . اما اينكه ذهن در ابتدا در اين مسأله ترديد پيدا مىكند و يا مىخواهد آن را انكار كند براى اين است كه اين مسأله كه ماهيت بدون وجود هيچ اصالتى و هيچ هذيّتى ندارد و هذيّت همه چيز به وجود است ، در ذهن انسان درست رسوخ ندارد ؛ يعنى هر كسى در ابتدا اصالت ماهيتى فكر مىكند . يك چيز - مثلا « الف » - را در نظر بگيريد . وقتى مىگوييم الف وجود پيدا كرد و باز همان الف بار ديگر اعاده مىشود انسان خيال مىكند كه در هر دو حال آن چيزى كه ملاك شخصيت است الف بودن است ؛ اين الف در ابتدا وجود داشته ، باز همان بار ديگر وجود پيدا مىكند ، همان الف است كه وجود پيدا مىكند ، غير از آن الف اصلا چيز ديگرى نيست ، چون شخصيت الف به الف بودن اوست . كأنّه در تخيل چنين مىآيد ، مثل آن چيزى كه از معتزله خوانديم كه ماهيات اگر وجود ندارند لكن ثبات دارند ، ثابت هستند . كأنّه يك ماهيتى وجود پيدا مىكند ، بعد هم كه معدوم مىشود آن ماهيت يك تقررى در يك عالمى از عوالم دارد ، بار ديگر همان ماهيت است كه وجود پيدا مىكند . ولى وقتى كه انسان ذهن را تخليه كرد در مىيابد كه ماهيت انتزاع ذهن است ؛ اصلا هويّت اصلى همان وجود است ، ماهيت از او انتزاع شده است . آن وقت مىفهمد كه با نفى آن وجود ، اصلا ماهيت چيزى نيست كه بگوييم بار ديگر او وجود پيدا كرده است . خود وجود كه گفتيم يعنى انتزاع تشخّص و انتزاع شخص . اگر يك شىء وجود پيدا كرد ، بار دوم فرض اعاده مىشود يا نه ؟ اگر در اعاده معنى تكرار نباشد پس اعادهاى نيست . پس سر چه چيزى بحث مىكنيد ؟ بحث در اين است كه
--> ( 1 ) . - در همان زمان ؟ استاد : قهرا . اين از لوازم اوست كه در « همان زمان » هم باشد ، ولى فعلا بحث ما در همين است كه « همان شخص » .