مرتضى مطهرى
493
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
به اصطلاح در باب شناخت داريم به همان اندازه كه از وجودها ، وجودها را كشف مىكنيم از عدمها هم عدمها را كشف مىكنيم . آيا براى ما فرق مىكند كه مثلا با سواد بودن يك شخص را از سخن گفتن متين و پرمعنايش كشف بكنيم يا بىسواد بودنش را از پوچ گفتن و از بىمعنى حرف زدنش ؟ نه ، هر دو براى ما على السويه است . اين نشان دهندهء اين است كه همان گونه كه وجود علت ، علت است از براى وجود معلول ، عدم علت هم علت است از براى عدم معلول . پس در اينجا در واقع ما دو علت و دو معلول داريم : از وجود علت وجود معلول را كشف مىكنيم ، از وجود معلول هم وجود علت را كشف مىكنيم . از اين طرف هم ، از عدم علت عدم معلول را كشف مىكنيم و از عدم معلول عدم علت را . پس الآن ما چهار چيز داريم : دو وجود داريم و دو عدم ، كه در مقام استدلالها يا به قول امروزيها در مقام شناخت و در مقام معرفت هميشه اينها واقعا در كنار يكديگر هستند . وجودها دليل يكديگرند ؛ وجودها علت و معلول يكديگرند و عدمها هم علت و معلول يكديگرند . اكنون بايد ديد كه اين چگونه مىشود ؟ ! جواب مىدهند كه : نه ، در باب وجود ، عليت و معلوليت حقيقت است و در باب عدم ، عليت و معلوليت مجاز است و تعبير عليت در مورد اعدام يك تعبير تقريبى و مجازى است : كذاك فى الاعدام لا علّيّة * و ان بها فاهوا فتقريبيّة حاجى در اينجا در باب عليت و معلوليت ميان اعدام تقريبا به همين مقدار قناعت مىكند . ولى يك جملهاى مىگويد « 1 » كه اشارهاى است به اينكه چگونه ذهن عليت و معلوليت را در بين اعدام اعتبار مىكند و با اينكه اعدام هيچ گونه واقعيتى ندارند چگونه عليت و معلوليت در بين آنها جارى مىشود و اعتبار عليت و معلوليت در بين آنها صحيح است . و اما بيان مطلب : حاجى در اينجا مىخواهد بگويد كه ما يك واقعيت و حقيقت داريم و آن همين است كه اين وجود حقيقت است و اين علت است از براى آن و آن معلول است از براى اين ؛ ديگر غير از ايندو ما حقيقتى در ماوراى ذهن نداريم ولى ذهن از اين
--> ( 1 ) . [ عبارت حاجى چنين است : « فان الحكم بالعلية عليها بتشابه الملكات . فاذا قيل : عدم الغيم علة لعدم المطر ، فهو باعتبار أنّ الغيم علة المطر ، فبالحقيقة قيل : لم يتحقق العلية التى كانت بين الوجودين » . ]