مرتضى مطهرى

460

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

در اينجا هم مىبينيم كه اينها رفته‌اند سراغ همان صفات انتزاعى اشياء كه اين صفات انتزاعى داخل در همان معقولات ثانيه‌اى مىشود كه ما مىگوييم . آمده‌اند « حال » را تعريف كرده‌اند به « صفة الموجود » ؛ گفته‌اند يك چيزى است كه صفت موجود است . حاجى هم مىگويد : بصفة الموجود لا موجودة * كانت و لا معدومة محدودة و در شرح هم مىگويد اصطلاح اينها در « صفت » به اين معنى اعمّى كه ما مىگوييم نيست ، هر صفتى را نمىگويند بلكه مقصودشان صفت انتزاعى است ، يك صفت انتزاعى « موجود » كه اين صفت انتزاعى نه موجود است و نه معدوم « 1 » . مثلا گفته‌اند ابوّت و حتى عالميت و قادريت و امثال اينها از اين قبيل است . ما يك شخص عالم داريم كه زيد است ( زيد عالم است ) و يك علم داريم كه علم هم امرى است واقعى . زيد موجود است ، علم زيد هم موجود است ، ولى ما يك صفت ديگرى هم در اينجا انتزاع مىكنيم و مىگوييم « كون زيد عالما » يعنى « بودن زيد عالم » يا « عالم بودن زيد » . اين عالم بودن زيد ديگر نه موجود است و نه معدوم . اين صفت را اصطلاحا « حال » ناميده‌اند . بطلان نظريهء « حال » جواب حرف اينها هم واضح است كه « بودن زيد عالم » اصلا يك امرى بيرون از زيد و علم نيست ؛ اين طرز مفهوم سازى ذهن ماست ؛ يعنى زيد وجودى دارد و علم هم نحوهء وجودى دارد كه وجودش قائم به زيد است . ما در اينجا در عالم واقع و نفس الامر غير از زيد كه يك وجود جوهرى دارد و غير از علم كه يك وجود عرضى دارد چيز ديگرى نداريم . « بودن زيد عالم » غير از وجود زيد و وجود علم چيز ديگرى نيست ، منتها ذهن در اينجا يك مفهومى را به نام « عالميّت » يا « عالم بودن » انتزاع مىكند . ولى اينها كأنّه خيال كرده‌اند غير از بودن زيد و غير از بودن علم يك بودن ديگرى هم در اينجا وجود دارد و آن « بودن زيد عالم » است ؛ نه ، ما بودن ديگرى در اينجا نداريم .

--> ( 1 ) . شايد هم حاجى به واسطهء ضرورت شعر كلمهء « صفة » را در اينجا آورده است .