مرتضى مطهرى

414

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مىگوييم : « انسان هست » . آن هستى را كه ما به انسان نسبت مىدهيم همان صرف هستى است نه هستى خاص خودش . و يك وقت هست ما به انسان اصل هستى را نسبت نمىدهيم بلكه اصل هستى را براى او مفروض گرفته‌ايم ، به « انسان هست » يك هستى مقيد را نسبت مىدهيم ، مىگوييم : « انسان هست عالم » يا مىگوييم : « زيد هست عالم » ، چون وقتى « عالم » را ما بر « زيد » حمل مىكنيم و مىگوييم « زيد عالم است » باز برگشتش به اين است كه « زيد هست عالم » ، كه همان مسألهء وجود رابط است كه در بحث معقولات ثانيه اشاره كرديم . همان اصطلاح وجود رابط در اينجا اسمش وجود مقيد است . در اينجا باز ما هستى را به انسان نسبت داده‌ايم ، اما نه هستى مطلق ( به معنى همان هستى محمولى و هستى بدون قيد و هستى عام ) ؛ هستى عام را براى انسان مفروض گرفته‌ايم و بعد يك نوع هستى خاص به او نسبت داده‌ايم : « انسان هست كاتب » . پس مقصود حاجى از هستى مطلق مطابق آنچه خودش شرح مىدهد عبارت است از آن هستى عام وقتى كه محمول واقع شود ، و مقصودش از هستى مقيد اين است كه هستى عام در موضوع مفروض گرفته شده است و يك شىء ديگر را بر موضوع حمل كرده‌ايم ، مانند اينكه مىگوييم : « زيد عالم است » يا « زيد كاتب است » . حالا ببينيم اين مطلب چگونه تصوير مىشود . 2 . عدم مطلق و عدم مقيد : در باب عدم مطلق و عدم مقيد ، خصوصا در عدم مقيد ، ممكن است دو گونه تصوير داشته باشيم : يك تصوير اين است كه همانطور كه گاهى وجود مطلق ( يعنى وجود عام ) محمول واقع مىشود و گاهى وجود مقيد ( يعنى وجود خاص ) ، در اينجا نيز گاهى عدم مطلق ( يعنى عدم عام ) محمول واقع مىشود و گاهى عدم مقيد ( يعنى عدم خاص ) . در آنجا مىگفتيم : « انسان موجود است » ، در اينجا مىگوييم : « انسان معدوم است » ؛ يعنى عدم عام محمول واقع شده است . اين ، عدم مطلق است . در آنجا مىگفتيم : « زيد هست عالم » ، در اينجا بايد بگوييم : « زيد نيست عالم » . در اينجا عدم خاص محمول واقع شده است و رفع آن وجود مقيد در اينجا مىشود « عدم مقيد » . اين يك نحوهء تصوير مطلب در باب عدم مقيد است . تصوير ديگر اين است كه خود عدم ، مقيد باشد نه اينكه عدم يك شىء مقيد باشد . مقصود ما از « عدم مقيد » يك وقت « عدم المقيد » است و يك وقت « العدم