مرتضى مطهرى
40
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> استاد : بله ، بحث اين طور است . - فرق بين مفهوم و ماهيت را بنده درست متوجه نشدم ( منشأ اين سؤال همانطور كه به زودى خود سؤال كننده به آن تصريح خواهد كرد كلام حاجى است كه مىگويد : « مفهومه من اعرف الاشياء » و لذا ارتباط سؤال با موضوع بحث روشن مىشود . ) استاد : در اصطلاح اينها ، مفهوم تقريبا يك معنى اعمى دارد از ماهيت . ماهيت اختصاص دارد به آنچه كه داخل در مقولات باشد ، مقولات دهگانهء ارسطويى ؛ يعنى اشياء را وقتى كه تحليل مىكنيم - حالا بر اساس همان تحليلى كه قدما مىكردند - بايد داخل در يكى از اين مقولات باشد به عنوان جنس يا نوع يا فصل . ماهيت اختصاص دارد به اين سه تا ، يا جنس است يا نوع است يا فصل ، كه اينها همان ذاتيات اشياء هستند . آن وقت اينها معتقدند كه يك سلسله معانى ديگر در ذهن هست ، يعنى ذهن يك سلسله معانى ديگر هم از اشياء پيش خودش دارد كه آنها نه جنسند نه نوعند و نه فصل . اينها از قبيل عرضىها هستند . - پس اين عرضىها داخل در مفهومند . استاد : بله ، داخل در مفهومند ، [ ولى ] عرضىها مختلف هستند ؛ يعنى [ گاهى ] عروض عارض به معروضش در ظرف خارج است ، بنابراين يك نوع كثرتى با معروضش در خارج دارد ؛ ولى بعضى از عرضىها هستند كه كثرت آنها هم مربوط به ذهن است يعنى در خارج ، عارض و معروض هيچ كثرتى ندارند ، كه اينها را مىگويند مفاهيم انتزاعى . آن وقت آن چيزهايى را كه كانت به نام « مقولات » مىنامد و همچنين اغلب آن چيزهايى را كه هگل به نام « مقولات » مىنامد ، ارسطوئيّين آنها را مقولات نمىنامند ، مىگويند اينها مفاهيم هستند نه ماهيات . مثلا مفهوم هستى و نيستى دو مفهوم هستند ولى از سنخ ماهيت نيستند ، يعنى نمىتوانند جنس يا نوع يا فصل واقع شوند ( بر خلاف آنچه مثلا هگل مىگويد كه اساس مكتبش اين است كه مثلا هستى مطلق جنس است و نيستى به منزلهء فصل است و صيرورت به منزلهء نوع است ) . پس « مفهوم » اعم است و شامل چيزهايى مىشود كه از سنخ جنس و نوع و فصل نيستند و « ماهيّت » يعنى چيزهايى كه جنس و نوع و فصل دارد . - آن وقت « حقيقت » يعنى تحقق آن در خارج . استاد : آن وقت ماهيت يك وقت هست كه فرض مىشود كه تحقق خارجى هم دارد ، كه به آن مىگويند « حقيقت » ، و يك وقت هست كه فرض تحقق خارجى نمىشود و فقط فرض همان ذات مىشود بدون اينكه فرض تحقق خارجى بشود . مثلا ماهيت مثلث را يك وقت با اعتبار اينكه در خارج مصداق دارد در نظر مىگيريم مىشود حقيقت ، و يك وقت هست كه ماهيت مثلث را در نظر مىگيريم و اعتبار تحققش را در خارج نمىكنيم و ممكن است كه اصلا در خارج وجود نداشته باشد و ذهن ما فقط يك ماهيتى را فرض مىكند . پس همان ماهيت با فرض تحقق مىشود حقيقت . - منظور اين بود كه اينجا كه حاجى مىگويد : « مفهومه من اعرف الاشياء - و كنهه فى غاية الخفاء » اين حقيقت وجود با مفهوم وجود چه فرقى دارد ؟