مرتضى مطهرى

38

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> خارجى ، آنچه از حقايق خارجى ابتدائا در ذهن انسان انعكاس پيدا مىكند ماهيات اشياء است ؛ يعنى ارتباط انسان با واقعيتهاى خارجى از طريق همان تصويراتى است كه در ذهن دارد كه همان ماهيات است . مىگويند وجود آنجا انتزاع مىشود كه انسان مستقيما با خود واقعيت وجود سر و كار دارد و آن ، خودش است ؛ از يافتن خودش است . - يعنى تصورى كه انسان از نفس خودش دارد . استاد : تصوّر نه ، دريافتى است كه ما فوق تصور است . اينها كه مىگويند كنه وجود در غايت خفاء است ، يعنى اگر ما بخواهيم وجود را از راه تصوّر و از راه علم حصولى و از راه فكر درك كنيم غير ممكن است . و لذا بعضى اساتيد ما مىگفتند كه همين تعبير حاجى هم تعبير نارسايى است ، زيرا تعبير كأنّه به اين نحو است كه وجود يك كنهى دارد كه ما نمىتوانيم به آن برسيم ( امّا مقصود حاجى روشن است ) . نه ، صحبت اين نيست كه ما نمىتوانيم به آن برسيم ، صحبت اين است كه حقيقت وجود چيزى از اين چيزها نيست . اينكه مىگويند كنه وجود در غايت خفاء است ، يعنى هر چه را شما بخواهيد به صورت تصور درك كنيد اين خود او نيست ، حقيقت او نيست . ولى خود وجود را مىشود به نحو علم حضورى درك كرد . شما آن « من » خودتان را كه به نحو علم حضورى درك مىكنيد همان حقيقت وجود شماست . - باز آن درك جنبهء شناسايى دارد يا جنبهء وجودى ؟ استاد : علم است . اساسا خود علم شناسايى است . آن خودش عين شناختن است . اصلا علم يعنى شناختن . همانطور كه به نحو علم حصولى كنهش در غايت خفاء است - و بلكه بايد به آن « لا يكتنه » گفت يعنى هر چه را كه شما به عنوان تصور و از راه تصور در ذهن داريد از تيپ ماهيت است - امّا به نحو علم حضورى عين شناختن است ، كه باز ماهيت از اين وادى به كلّى بيرون است . از اين جهت است كه در حدى كه انسان به خود علم حضورى دارد آن همان عين حقيقت وجود خودش است ؛ هيچ مفهومى ، ماهيتى ، تصوّرى در آنجا وجود ندارد . و هر چه كه انسان در دايرهء وجود خودش به آن علم حضورى دارد از همين قبيل است . درد را اگر انسان حضورا درك مىكند اين همان وجود عينى درد است نه تصوّر درد . لذّت را اگر درك مىكند به همين نحو است . و از همين جاست كه فلسفه و عرفان در فلسفهء صدر المتألّهين به هم نزديك مىشود ، كه اگر كسى آن حرف را قبول كرد كه انسان مىتواند از درون خودش به نحو علم حضورى به حقيقت هستى نزديك بشود تمام هستى را در علم حضورى درك مىكند ، يعنى حقيقت هستى را درك مىكند . حرف كانت اين است كه اشياء تقسيم مىشوند به « نومن » و « فنومن » . اشياء دو گونه مىشوند : بخشى ناشناختنى و بخشى شناختنى . ولى در اينجا اشياء تقسيم نمىشوند ، اين شىء را شما از دو چهره و از دو جنبه نگاه مىكنيد ، چون وجود و ماهيّت در خارج يك چيزند ، دو چهره دارند ؛ يك چهره‌اش چهرهء علم حصولى و چهرهء ماهيت است ، يك چهرهء ديگر چهرهء علم حضورى است كه واقعيت آن است و آن را از طريق علم حضورى مىشناسيم .