مرتضى مطهرى

372

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

نفس نيست . به طور پيشينيه چيزى ندارد ؛ اينها تدريجا پيدا مىشود . حتى آنچه را كه اينها بديهيات اوليه مىدانند ، مىگويند اينها هم زمانا بعد پيدا شده است ؛ و بلكه همهء معقولات ثانيه را به نوعى مؤخر از معقولات اوليه مىدانند ؛ يعنى مىگويند اگر معقول اوليه‌اى نبود معقول ثانيه‌اى هم نبود . ولى كانت مىگويد نه ، اگر معقولات اوليهء به اصطلاح شما نبود معقول ثانيه ، خودش بود . چون ذهن بود اينها هم بود . پس اين تفاوتها بين نظر كانت و نظر حكماى اسلامى در كار هست . ولى تلاش كانت بالاخره تلاش موفقى از آب در نيامد ؛ يعنى معرفت را كه مىخواست به اين وسيله توجيه كند بيشتر غير قابل توجيه شد ، براى اينكه او اين معانى را - حتى معانى فلسفى را - برد به عالم ذهن و خارج را از اينها عارى كرد : در خارج نه عليتى است نه معلوليتى ، نه ضرورتى نه امكانى ، هيچيك از اينها نيست . بعد به اشكال برخورد كه پس تو اصلا از كجا مىگويى كه « خارج » ى وجود دارد ؟ اگر عليت ساختهء ذهن است از كجا مىگويى كه « خارج » ى وجود دارد ؟ اشاره‌اى به نظر هگل در باب شناخت هگل يك كار ديگرى كرد كه آن كار از نظر فرضيه ، فرضيهء خيلى مهمى است . آمد اين ديوار ميان ذهن و خارج را به كلى از ميان برداشت و گفت چرا شما آمده‌ايد ذهن را يك چيز دانسته‌ايد و خارج را چيز ديگر ؟ اينها يك چيزند . او فاصله را حتى از آنچه حكماى ما مىگفتند كمتر كرد . آنها مىگفتند دو وجود است ، يكى در ذهن ، يكى در خارج ؛ او گفت ذهن و خارج يك چيز است ، دو چهره از يك امر است . هر چه معقول است موجود است و هر چه موجود است معقول است . قهرا خطا هم ديگر معنى ندارد مگر اينكه معقول نباشد و الّا اگر شيئى معقول شد عين خارج است ، و اگر شيئى موجود بود عين معقوليت است . اگر ما حرف هگل را بپذيريم ديگر حرف اين آقايان معنى ندارد ؛ چون اينها تفكيك كرده‌اند ميان معقولات اوليه و معقولات ثانيه و باز ميان معقولات ثانيهء منطقى ( كه آنها را ذهنى محض مىدانند ) و معقولات ثانيهء فلسفى ( كه آنها را متعلق به ذهن و خارج هر دو مىدانند ) . ديگر اين حرفها همه در يك رديف مىشود ؛ يعنى معقولات اوليه و معقولات ثانويهء منطقى و فلسفى همه در يك رديف مىشود . چه