مرتضى مطهرى

356

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

يك نكته‌اى شده است كه حاجى سبزوارى متوجه آن نكته نشده است . شايد استادهاى ايشان و ديگران هم متوجه اين نكته بوده‌اند و معلوم نيست كه ابتكار خود ايشان است يا نتيجهء فكر اساتيد قبلى است . به هر حال بيان صدر المتألّهين مورد ايراد حاجى واقع شده است ، ولى بيان صدر المتألّهين از بيان خود حاجى كاملتر و راقىتر است و آن حرف ارسطو براى توجيه آن كافى نيست ، كه ما نفس مدعاى صدر المتألّهين را در درس قبل گفتيم و آن اين بود كه صدرا در باب اتحاد عاقل و معقول به اين مسأله رسيده است كه نفس در عين وحدت كثرت دارد و در عين كثرت وحدت دارد ؛ و از همين جا معلوم مىشود كه بيان حاجى هم چندان كامل نيست ، زيرا اگر ما مىگوييم كه نفس در ابتدا در مرحلهء عقل هيولانى است ، از هر جهت كه نمىگوييم در مرحلهء عقل هيولانى است ، از جنبهء تعقل غير در مرحلهء عقل هيولانى است ولى از جنبهء تعقل ذات كه علم حضورى و علم ذات به ذات است يك امر بالفعل است ؛ يعنى نفس در ابتدا به صورت يك امر بالفعل است . ارسطو هم همين حرف را مىزند كه نفس در ابتداى حدوث ، در اين حد به صورت امر بالفعل است كه امرى است كه شعور به ذات خود دارد و بلكه عين شعور به ذات خود است ؛ جوهرى است كه عين شعور به ذات خود است . اين جوهرى كه عين شعور به ذات خود است نسبت به « شعور به غير » امر بالقوه است « 1 » . اگر نفس به آن معنا كه حاجى مىگويد از هر جهت هيولانى باشد پس علم ذات به ذات تكليفش چيست ؟ نفس در علم ذات به ذات در ابتداى حدوثش امر بالفعل است و از اين جهت ، به قول ارسطو و بوعلى و امثال اينها ، حدوثش هم دفعى است ؛ در علم به غير است كه در مرحله عقل هيولانى است . وقتى چنين باشد ، ايراد بوعلى

--> ( 1 ) اما افلاطون آن را بالفعل مىدانسته است . افلاطون اولا نفس را قبل از بدن حادث مىدانسته است در حالى كه ارسطو مىگويد حادث است در بدن ؛ ثانيا تعقل به غير را هم امر بالفعل مىدانسته است در عالم مثل ، و ارسطو چون اساسا به عالم مثل و به خلق روح قبل از بدن معتقد نيست مىگويد نه ، اينها فقط بالقوه وجود دارد و تدريجا از راه همين حواس و يك سلسله اعمال انتزاعى پيدا مىشود . - آن وقت لازمهء حرف او تذكر مىشود . استاد : بله ، لازمهء حرفش تذكر مىشود . وقتى [ علم به غير ] بالفعل [ همراه نفس به اين جهان ] آمده باشد آن وقت قهرا معنى « ندانستن » به معناى واقعى ، غفلت مىشود نه جهل ؛ پس تعليم در واقع به معنى تذكار مىشود . اين است كه هر تعليمى از نظر افلاطون در واقع يادآورى است نه تعليم به معنى واقعى .