مرتضى مطهرى

341

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

( حالا اينكه تمام و پايانى دارد يا ندارد خودش مسألهء ديگرى است ) « 1 » . در « عرض و موضوع » عرض واقعا با موضوع متحد نشده است ؛ يك نوع انضمام است ميان عرض و موضوع ؛ البته يك نوع اتحاد و وحدتى هم هست اما نه آن وحدتى كه عرض جوهر شده باشد ؛ باز مقام عرض غير از مقام جوهر است . نظريهء ملاصدرا اما حكمايى كه قائل به اتحاد عاقل و معقول هستند مىخواهند بگويند : نه ؛ نفس وقتى كه تعقل مىكند اينطور نيست كه « داراى اين معلوم » مىشود ، بلكه « او » مىشود . فرق است ميان « داراى چيزى شدن » و « چيزى شدن » . شما در طبيعت هم يك وقت مىگوييد : « جسم سفيد شد » و يك وقت مىگوييد : « نطفه انسان شد » ؛ نمىگوييد « نطفه داراى انسانيت شد » ، مىگوييد : « نطفه تحول پيدا كرد و انسان شد » « 2 » . در زبان فارسى در هر دو مورد مىگوييم « شد » ، ولى در « جسم سفيد شد » يك معنا را افاده مىكنيم و در « نطفه انسان شد » معناى ديگرى را افاده مىكنيم . « جسم سفيد شد » معنايش اين نيست كه جسم از جسميت تحول پيدا كرد به سفيدى ، بلكه جسم جسم بوده است ، الآن هم جسم است ، فقط چيزى را دارا نبود و حالا دارا شد . اما وقتى مىگوييم : « نطفه انسان شد » نمىخواهيم بگوييم نطفه داراى انسانيت شد ، بلكه مىخواهيم بگوييم نطفه از نطفه بودن تحول پيدا كرد به انسانيت . قائلين به اتحاد عاقل و معقول مىخواهند بگويند كه نفس وقتى كه عالم مىشود و به اشياء علم پيدا مىكند حالتش درست حالت گندم است كه بوته مىشود و حالت نطفه است كه انسان مىشود ، يعنى تحول پيدا مىكند از حالتى به حالت ديگرى ، و به نحوى « او » مىشود . وقتى كه « او » شد و در مرحله‌اى كه « او » شده است ، آيا در

--> ( 1 ) وقتى علم را از باب كيف نفسانى دانستند جز اين نمىشود . استاد : قهرا همين مىشود . جز اين ديگر نمىتواند باشد . اصلا آن حرفى هم كه گفته‌اند [ كه رابطهء علم و نفس از قبيل رابطهء عرض و موضوع است ] تقريبا با همين فرضيه [ كه علم يك كيف نفسانى است ] سازگار است . ( 2 ) پس در اينجا ديگر « حلول » و « اتحاد » مرادف نيستند . استاد : نه ، حلول و اتحاد در اينجا مرادف نيستند .