مرتضى مطهرى

334

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

علم نفس به ذات ، يعنى همان چيزى كه امروز به آن « خود آگاهى » مىگويند . انسان و حتى حيوان « 1 » مىتواند به خود آگاه شود . حالا معنى خود آگاهى چيست ؟ ما فعلا در باره انسان بحث مىكنيم . وقتى مىگوييم نفس انسان عالم است به خود ، در اينجا به طور مسلّم سه معنى و سه مفهوم وجود دارد : يكى ذات عالم ، يكى علم و ديگرى معلوم . در علم به غير ، فرض اين سه عامل بسيار ساده است . وقتى من علم دارم به اين ديوار ، در اينجا سه عامل قابل فرض است : يكى ذات من ، يعنى من چيزى هستم ، يك واقعيتى هستم ؛ يكى هم آگاهى من كه چيزى است كه براى من پيدا شده است ( يعنى نبوده است و پيدا شده است ) و ديگرى معلوم من كه اين ديوار است . مىگوييم كه عالم يك چيز است ، علم يك چيز است و معلوم چيز ديگر . « 2 » تا اينجا بحثى پيش نمىآيد ؛ يعنى تا اينجا مطلب ساده است . اشكال در « خود آگاهى » اين است كه آيا در آنجا همچنين است ؟ آيا در آنجا هم كه « نفس » و يا هر « موجود خود آگاه » به خود آگاه مىشود چنين است ؟ يعنى آيا در آنجا هم سه

--> استاد : اگر به جاى علم نفس علم ذات بگوييم بهتر است ، چون ذات اعم از نفس است ، شامل خدا مىشود ، شامل عقل مجرد هم مىشود . ( 1 ) زيرا در حيوان هم همين حرف گفته شده است ، ملاصدرا مىگويد اين برهان انسان معلق در فضاى بوعلى عينا در مورد حيوان هم جارى است . حيوانها هم در اين حد داراى خود آگاهى هستند و همان احكام در مورد آنها صادق است . ( 2 ) البته در اينجا علم ما نسبت به آن معلوم به معناى اين است كه اين علم ما صورتى است از آن معلوم در نزد ما . اصلا چرا به ما « عالم » مىگويند ؟ زيرا آن صورت علمى نزد ماست و براى ماست ، و الّا صرف اينكه سه عامل وجود داشته باشد : « معلوم » باشد ، « صورت علمى » باشد و يك چيز ديگرى هم وجود داشته باشد دليل نمىشود كه آن چيز ديگر عالم باشد . پس اگر ما آن چيز ديگر را « عالم » مىگوييم به اعتبار اين است كه « علم » براى اوست . ما كه عالم هستيم به اعتبار اين است كه آن صورت علمى نزد ماست و براى ماست . آن يكى را هم كه مىگوييم « معلوم » به اعتبار اين است كه اين صورت به نحوى صورت اوست و انطباق با او دارد . پس يك چنين رابطه‌اى بايد ميان سه عامل وجود داشته باشد و الّا صرف اينكه سه عامل اعتبار كنيم ، بگوييم اين « ديوار » باشد ، يك صورتى هم باشد و يك شىء ديگرى هم وجود داشته باشد دليل نمىشود كه بگوييم اين معلوم است و اين علم است و اين عالم . يك رابطهء خاصى در اينجا در كار است . رابطه‌اى كه ميان علم و معلوم برقرار است اين است كه اين علم صورتى است منطبق با او ؛ صورتى است كه به نحوى مطابق است با او . پس اينكه علم را علم مىگوييم به اعتبار اين است كه صورت اوست . يعنى حضور صورت اوست . و اما اينكه عالم را عالم مىگوييم به اعتبار اين است كه اين صورت علمى براى اوست . اگر اين صورت علمى براى چيز ديگرى بود آن چيز ديگر عالم بود .