مرتضى مطهرى
274
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> مثال » ( نهج البلاغه ، خطبهء 90 . ) مىخواهد بگويد خلاقيت خدا از روى يك نمونهء ديگر نبوده است ، از خود او شروع شده است . ولى خلاقيت انسان كه اينجور نيست . خلاقيت انسان لااقل اصولش از يك جايى گرفته شده است و ابتدائش از يك جايى شروع شده است و او فقط تركيبش را مىتواند از خودش خلق كند . شاعر ، هنر و خلاقيتش در همين است يعنى در تركيب است . مثلا اين شعر سعدى را ببينيد : پستان يار در خم آن زلف تابدار * چون گوى عاج در خم چوگان آبنوس از عاج يك تصورى داشته است ؛ از خودش خلق نكرده است . از گوى هم يك تصورى داشته است ؛ از آبنوس هم تصورى داشته است ؛ از چوگان هم تصورى داشته است ؛ بعد ذهن او آمده است گوى عاج را ساخته است و چوگان آبنوسى را هم ساخته است و بعد هم قدرت خلاقيتش در اين است كه « پستان يار در خم آن زلف تابدار » ؛ ايندو و آن چيزى را كه ذهنش ساخته ، آورده پهلوى هم قرار داده و يك تركيب بسيار عالى به وجود آورده است . اما سعدى اصول هيچكدام از اينها را خلق نكرده است . كداميك را خلق كرده است ؟ پستان يار را يا خم آن زلف تابدار را ؟ آنها را كه در خارج به شكلهاى ديگر ديده است . اينها را هم كه يكى يكى در خارج ديده است . ولى خلاقيتش اين است كه آمده است و اينها را به اين شكل با همديگر جمع كرده و از اينجا يك كاخ زيبا ، يك بناى زيبا به وجود آورده است . خلاصهء همهء حرف اين است كه براى ذهن خطاى مطلق محال است . چون خطاى مطلق معنايش اين است كه چيزى را بسازد كه از اصل وجود ندارد ؛ صورتى را بسازد كه اساسا همان عنصر اولى صورت هم وجود ندارد ؛ جعل محض باشد . - حالا شما چرا اسمش را « خطا » مىگذاريد ؟ استاد : وقتى كه نباشد خطاست ديگر . شما مىگوييد صورتى براى خارج مىسازد در صورتى كه اصلا هيچ چيزى وجود ندارد . صورتى از يك شيئى در خارج خلق مىكند در حالى كه نه شيئى وجود دارد و نه چنين صورتى ؛ هيچ چيز وجود ندارد ؛ فقط ذهن نشسته است و آن را خلق كرده است ، جعل كرده است ، جعل محض . چنين چيزى محال است . جعّالهاى درجه اول دنيا هم نمىتوانند اصول اوليهشان را جعل كنند . هنرمندهاى درجهء اول عالم هم اصول اوليهشان را از طبيعت گرفتهاند ، يعنى از واقعيتهاى موجود گرفتهاند ؛ خلاقيت و جعل فقط در تركيب است . - ولى چيزى كه من نمىفهمم اين است كه اين رئاليسم از يك طرف است و از يك طرف ديگر اتحاد عاقل و معقول است ؛ آن وقت در اينجا چه مىگويند ؟ استاد : حالا به اين بحث مىرسيم . اينها با همديگر منافاتى ندارد . اتفاقا در همين آخر بحث وجود ذهنى هست و به آن مىرسيم . در آنجا كه حاجى مىگويد : « بحمل ذات صورة مقولة - وحدتها مع عاقل مقولة » اين بحث مطرح مىشود .