مرتضى مطهرى

252

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

آيا اين انسان محض در جايى هست كه ذهن ما او را در مىيابد و اشاره مىكند يا نه ؟ انسان محض در خارج وجود ندارد كه بگوييد ذهن من با او اضافه پيدا مىكند و دريافتش اين است كه او را در خارج با اين اضافه دريافت مىكند . در خارج كه ما انسان صرف نداريم . پس انسان صرف در يك موطنى تحقق پيدا كرده است و چون آن موطن عالم خارج نيست پس عالم ذهن است . اين هم دليل سوم بر وجود ذهنى است كه حاجى در اين شعر بيان كرده است : صرف الحقيقة الّذى ما كثرا * من دون منضمّاتها العقل يرى يعنى صرف يك حقيقت مثل انسان را « الّذى ما كثرا » آن صرف حقيقتى كه هيچ كثرتى در او نيست يعنى واحد است ( كه مقصود از واحد يعنى تنها ، يعنى مجرد ، يعنى تجريد شده ) « من دون منضمّاتها » يعنى بدون ضمائمش ( كه در خارج بدون ضمائم نيست ) « العقل يرى » عقل مىبيند . پس انسان صرف بايد در يك موطنى وجود داشته باشد تا عقل او را ببيند و چون در خارج نيست پس در ذهن است « 1 » .

--> ( 1 ) . - چرا حاجى مىگويد : « صرف الحقيقة الذى » ؟ [ و نمىگويد : « صرف الحقيقة التى » ؟ ] استاد : براى اينكه « الذى » صفت « صرف » است [ نه صفت « الحقيقة » ] . خود حاجى هم در شرح مىگويد : « صرف الحقيقة الذى ما كثر » ( نه « الحقيقة التى ما كثرت » ) صرف حقيقت ، كه « صرفش » كثرت ندارد . - چه فرق اساسى ميان اين دليل سوم و آن دليل دوم هست ؟ استاد : احسنتم . اين همان ايرادى است كه حاجى در شرح ذكر مىكند . صاحب شوارق گفته است اين دو دليل يك دليل است و حتى گفته است كه هر سه دليل به يك دليل برمىگردد . حاجى جواب مىدهد كه نه ، دليل اول از راه تصور معدومات است يعنى ملاك دليل و ملاك اثبات « معدوم بودن شىء در خارج » است به اضافهء قاعدهء فرعيه كه بيانش را قبلا گفتيم و بعلاوه ، اين دليل از باب تصديقات است ، يعنى از طريق بحث در قضيه است كه ما قضيه‌اى داريم كه موضوع قضيه معدوم است و محمول قضيه براى موضوع ثابت مىشود و چون ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت المثبت له ، پس مثبت له بايد وجود داشته باشد . پس دليل اول اساسا از باب تصديق و از باب قضيه است ولى در اين دو دليل ديگر اصلا بحث روى خود تصور است و بحث تصديق در ميان نيست . پس فرق ايندو با آن يكى روشن شد . خود ايندو هم با يكديگر فرق دارند ؛ يكى از راه تعميم است و يكى از راه تجريد ، به آن بيانى كه گفتيم ؛ يعنى يكى از مسلك كليت است و يكى از مسلك وحدت . اولى اين است كه ذهن ما اشيائى را با خصلت كليت درك مىكند و حال آنكه در خارج ، اشياء با خصلت كليت وجود ندارد . دومى اين است كه ذهن ما اشياء را با خصلت وحدت و به صورت تنها و بدون ضميمه و مجرد شده يعنى جدا شده تعقل مىكند