مرتضى مطهرى
247
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
است كه آن وجود عاليتر سنخش به گونهاى است كه مىتواند در آن واحد همه را در بر بگيرد « 1 » . پس مسألهء كلى در ميان ما با مسألهء كلى در ميان اروپاييها از دو نظر فرق دارد : يك نظر اينكه ما بحث مثال افلاطونى را با بحث اينكه آيا كلى طبيعى در خارج وجود دارد يا وجود ندارد ، دو بحث جداگانه مىدانيم ؛ يعنى بحث مثال افلاطونى از نظر ما روى فرد است ولى فرد مجرد ، اما اين بحث روى مفهوم ذهنى است ، روى مفهوم است كه در عالم ذهن است . فرق ديگر اينكه ما دربارهء اين مفهوم هم كه بحث مىكنيم چنين نظريهاى كه اسميّون گفتهاند كه « كلى يك لفظ خالى و بدون معناست » در بين ما نبوده است و اگر هم احيانا يك وقت ابراز شده است به صورت يك امر خيلى مسخرهاى بوده است كه قابل طرح نيست . چنين قولى در ميان اروپاييها هست ولى ما چنين قولى در اينجا نداريم « 2 » .
--> ( 1 ) . آن سؤالى كه قبلا مطرح شد كه آيا اين حرف مبتنى بر اصالت وجود است يا نه ، اگر مقصود همين مطلب باشد الآن در اينجا مورد پيدا مىكند كه اين گونه توجيه جز با اصالت وجود و با مراتب داشتن وجود سازگار نيست ؛ يعنى اگر صدر المتألهين به اصالت وجود نرسيده بود چارهاى نداشت كه مثل شيخ و خواجه نصير و امثال اينها حكم كند . ( 2 ) . - مىشود اين قول را از فحواى كلام متكلمان و اشعريان استنباط كرد . آنها هم وجود و ماهيت را تقسيم مىكنند و كلى را لفظ مىدانند . البته همين جور كه مىفرماييد صراحت ندارد ، ولى مىشود استنباط كرد . استاد : حالا اگر كسى بخواهد به يك صورتى استنباط كند من نمىدانم ؛ يعنى من تا حالا استنباط هم نكردهام . با اينكه در اين مسأله تحقيق هم كردهام و به اقوال مختلف نگاه كردهام اما يك چيزى كه اين معنا را بشود از آن استنباط كرد كه واقعا كلى را لفظ خالى مىدانستهاند پيدا نكردهام . اگر هم احيانا يك چنين حرفى بوده ، به اين شكل نبوده است كه به صورت يك قول در بيايد كه از آراء در باب « كلى » يكى اين باشد كه كلى لفظ خالى است و غير از اين چيزى نيست . - شايد اين نظريهء آنها از اين جهت بوده است كه با وجود كليات ، فلسفه موضوع پيدا مىكرده و چون آنها ضد فلسفه بودهاند مىخواستهاند كلى را نفى كنند . استاد : بالاخره بايد متكلمين چنين چيزى را گفته باشند تا ما بتوانيم اين توجيه و تفسير را براى حرف آنها بكنيم . بعلاوه درست است كه با وجود كليات ، فلسفه معنا پيدا مىكند ولى نه تنها فيلسوف به كليات احتياج دارد بلكه متكلم هم به آن احتياج دارد و نه تنها فيلسوف و متكلم بلكه عالم هم به آن احتياج دارد ؛ يعنى اساسا اگر كليات را از علوم هم بگيرند ديگر علمى وجود ندارد ، قانونى وجود ندارد ، يعنى ديگر نتيجهء تجريد و نتيجهء استقرائى وجود ندارد . كلى را بالاخره به يك شكلى بايد بپذيرند .