مرتضى مطهرى
213
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
اين آقايان مدعى هستند كه اين رابطه ، رابطهء ماهوى است و تنها در رابطهء ماهوى است كه انسان مىتواند از واقع بينى و از كشف واقع دم بزند و از اين سخن دم بزند كه در انسان استعداد كشف واقعيتهاى بيرون از خودش هست و اگر اين را از انسان بگيريم باب كشف واقعيات و باب علم به معنى واقعى به كلى منسد مىشود ، يعنى فرقى ميان علم و جهل باقى نمىماند ، بلكه هر علمى جهل مركب مىشود . پس اين فرضيه بر اين اساس است كه ادراكات ما از اشياء يعنى حضور همان ذات اشياء - نه وجود اشياء - در ذهن ما . ذات اشياء در دو موطن مىتوانند وجود پيدا كنند ؛ يك موطن ، موطن عين است و عالم خارج از ذهن ما ، موطن ديگر موطن نفس ماست . پس يك ذات است كه در دو موطن دو نوع وجود پيدا مىكند ، دو سنخ وجود پيدا مىكند كه بر آن سنخ وجود يك نوع آثار مترتب است و بر اين سنخ از وجود نوع ديگرى از آثار مترتب است در عين اينكه ذات در هر دو يكى است ؛ و اين مطلب به ذهن هم خيلى سنگين مىآيد كه انسان قبول كند و بگويد كه اين ذوات و ماهياتى كه در خارج هستند ، همين ذوات ، نوع ديگرى وجود در عالم ذهن ما پيدا مىكنند ؛ يعنى انسان خيال مىكند كه در اين سخن بايد يك نوع مجاز و استعارهگويى باشد و الّا واقعيت نمىتواند چنين چيزى باشد . ولى اگر ما همين مطلب را به صورت معكوس بگوييم تصورش كمى آسانتر است ، يعنى قابل تصورتر خواهد بود . اگر به ما بگويند همين دنيايى كه در بيرون وجود دارد در ذهن ما وجود ديگرى دارد ، پس ما الآن براى خودمان يك دنيا هستيم به همان اندازه كه بيرون را درك مىكنيم « 1 » ؛ ما به نسبتى كه دنياى بيرون را مىدانيم و كشف مىكنيم خود يك دنيايى هستيم ، خود همان دنيا هستيم با اختلاف در نحوهء وجود ، اين حرف خيلى برايمان سنگين است . ولى اگر مطلب را به صورت معكوس فرض كنيم و بگوييم الآن يك دنيايى در ذهن ما وجود دارد ، مثلا ما تصورى از طبيعت داريم ، تصورى از حركت داريم ، تصورى از رنگ داريم ، تصورى از حرارت ، از برودت ، از شكل ، از كميت و كيفيت ، از همهء اينها داريم ، آيا همينهايى كه ما تصور مىكنيم در خارج وجود دارد ؟ نمىگوييم آيا آن چيزى كه در خارج هست همان در ذهن وجود دارد يا نه ؛ مىگوييم آيا كميت را كه ما الآن تصور كرديم ، در عالم عين
--> ( 1 ) . « هر آنكس ز دانش برد توشهاى - جهانى است بنشسته در گوشهاى » بر همين اساس است .