مرتضى مطهرى
132
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
جسم ] بگيريم خودش ، خودش است « 1 » . حال حرف ما اين است كه آيا هستى و نيستى نسبت به ماهيت ، دو معنى تحليلى هستند يا دو معنى تركيبى ؟ يعنى آيا در تعريف ماهيت گنجانده شدهاند يا نه ؟ هگل مىگويد : « آرى » ، ولى ما مىگوييم : « نه » . ما مسألهء « زيادة الوجود على الماهية » را عمدا جلو انداختيم و قبلا بحث كرديم تا معلوم شود كه وجود جزء ماهيت نيست . پس ماهيت در مرتبهء ذات خودش ، قطع نظر از هر چيزى بيرون از خودش ، نه ايجاب مىكند حمل هستى را بر خود و نه ايجاب مىكند حمل نيستى را بر خود . اين همان معنى است كه مىگويند : « الماهية من حيث هى ليست الّا هى » ؛ يعنى ماهيت در ذات خود نه ايجاب مىكند حمل موجوديت را و نه ايجاب مىكند حمل معدوميت را . اما اين معنايش اين نيست كه ماهيت نه موجود است و نه معدوم . مثل اينكه من مىگويم ذات من نه اقتضا مىكند كه فقير باشم و نه اقتضا مىكند كه ثروتمند باشم ، ولى در واقع يا فقيرم يا ثروتمند . پس اگر فقيرم به واسطهء يك علت خارج از ذات خودم فقيرم و اگر ثروتمند هستم باز به واسطهء يك علت خارج از ذات خودم ثروتمند هستم . پس ثروت و فقر كه به ذات من ملحق مىشوند به عنوان يك چيزى ملحق مىشوند كه ذات من نسبت به آنها لااقتضاست . حال مىخواهيم تقرير حاجى را بيان كنيم : ما وقتى كه به ماهيت نگاه مىكنيم مىبينيم موجود بودن يا معدوم بودن ، هر دو براى ماهيت حالت لااقتضا دارند ؛ يعنى ماهيت در ذات خودش نه ايجاب مىكند موجوديت را و نه ايجاب مىكند معدوميت را . انسان از آن جهت كه انسان است نه ايجاب مىكند كه من بايد موجود باشم و نه ايجاب مىكند كه من بايد معدوم باشم . ولى حالا ما مىبينيم كه انسان موجود است . الآن كه انسان موجود است از آن حالت
--> ( 1 ) . يعنى رنگ خاص . استاد : بله ، رنگ خاص . البته رنگ كلى هم اگر چه در خارج ، از جسم منفك نيست ولى در عين حال رنگ به طور كلى هم جزء مفهوم جسم نيست . حتى رنگ داشتن هم جزء مفهوم جسم نيست ؛ يعنى اگر ما بخواهيم جسم را تعريف كنيم در تعريفش نمىگوييم آن چيزى كه رنگ هم دارد . جسم رنگ دارد بدون اينكه رنگ داشتن جزء مفهومش باشد . - يعنى جسم اگر ملوّن نباشد اصلا قابل رؤيت نيست . استاد : قابل رؤيت نباشد . خود قابل رؤيت بودن هم جزء تعريف جسم نيست .