مرتضى مطهرى

128

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> فرض كنيد برهان براى ما اقامه شده است كه هر جسمى متناهى است يعنى ما جسمى كه ابعاد غير متناهى داشته باشد نداريم . ممكن است ما اين مطلب را قبول كنيم و درست هم باشد . اما يك وقت ما مىگوييم در بطن مفهوم جسم « تناهى » خوابيده است يعنى اگر ما بخواهيم جسم را تعريف كنيم يكى از چيزهايى كه در تعريفش بايد بياوريم اين است كه متناهى است ؛ و يك وقت مىگوييم نه ، در تعريف جسم « تناهى » نخوابيده است ؛ جسم متناهى هست بدون آنكه تناهى جزء مفهوم جسم باشد . اجازه بدهيد من اين را به بيان ديگر عرض كنم : اگر ما يك ذاتى داشته باشيم كه بر اين ذات يك سلسله معانى حمل مىشود ، اين معانى كه بر اين ذات حمل مىشود دو جور است : بعضى از اين معانى معانىاى است كه در بطن خود اين ذات وجود دارد و بر آن حمل مىشود ؛ و بعضى از اين معانى ، معانىاى است كه در بطن اين ذات وجود ندارد و در عين حال بر او حمل مىشود . مثلا شما بر مثلث خيلى معانى را حمل مىكنيد . يكى اينكه مىگوييد مثلث شكل است . ولى شكل را كه بر مثلث حمل مىكنيد يك معنايى است كه در بطن تعريف مثلث است ؛ يعنى اگر ذات مثلث را بشكافيد شكل جزء اوست . و نيز وقتى مىگوييد مثلث شكلى است كه سه خط به وضع مخصوص او را احاطه كرده است ، چيزى را بر مثلث حمل كرده‌ايد كه جزء مفهوم اوست . ولى وقتى مىگوييد مثلث شكلى است كه مجموع زوايايش صد و هشتاد درجه است ، اين صد و هشتاد درجه بودن مجموع زواياى مثلث حكمى است از خارج كه بر مثلث حمل شده است و جزء معنى و تعريف مثلث نيست . مثال ديگر : گفتيم كه جوهريت و داراى ابعاد بودن جزء مفهوم جسم است و در تعريف جسم اخذ شده است . ولى هر جسمى در خارج رنگى دارد . شك ندارد كه هر جسمى رنگ دارد ، ولى آيا رنگ داشتن در بطن مفهوم و تعريف جسم است ؟ نه ، در بطنش نيست ، بلكه به صورت يك امر خارجى است كه بر او حمل مىشود بدون آنكه جزء ذاتش و يا عين ذاتش باشد . در باب ماهيت اولين سخن اين است كه آيا « هستى » و يا « نيستى » در بطن مفهوم ماهيت است كه بر او يا اين حمل مىشود يا آن ، يا با اينكه حتما يكى از ايندو بر او حمل مىشود ولى در عين حال هيچكدام در بطن او گنجانده نشده است ، همچنانكه رنگ داشتن در بطن مفهوم جسم گنجانده نشده است و همچنانكه مساوى بودن مجموع زواياى مثلث با صد و هشتاد درجه در متن تعريف مثلث گنجانده نشده است ؟ شق دوم درست است ، يعنى بدون شك هر ماهيتى يا هست يا نيست ولى در عين حال نه هستى و نه نيستى هيچكدام جزء تعريف ماهيت نيست يعنى در بطن ماهيت نيست . حالا اگر بگوييد به چه دليل « هستى » و « نيستى » جزء مفهوم ماهيت نيست ، مىگوييم دليلش اين است كه يا « هستى » و « نيستى » هر دو در بطن مفهوم ماهيت گنجانده شده است ، يا « هستى » در بطن مفهوم ماهيت گنجانده شده و « نيستى » گنجانده نشده است ، و يا « نيستى » گنجانده شده و « هستى » گنجانده نشده است . اما اگر هر دو گنجانده شده باشد كه بطلانش واضح و بديهى است ، زيرا معنىاش اين است كه بگوييم انسان يعنى آن