مرتضى مطهرى

119

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> دو حد محصور كرده‌ايم و ما بين دو حد را ساكن فرض نموده‌ايم ، يعنى مكان محصور بين اين دو حد را به يك اسم ( جلگهء خراسان ) و مكان محصور بين آن دو حد را به اسم ديگر ( جلگهء مازندران ) ناميده‌ايم . آن وقت از نظر ما تا هنگامى كه هواپيما ما بين اين دو حد قرار دارد و هنوز از اين دو حد رد نشده است گويى ساكن است ، چون از وقتى كه وارد جلگهء خراسان شده است هنوز خارج نشده است و يك ساعت است كه در جلگهء خراسان است پس نسبت به مجموع جلگهء خراسان ساكن است و اما اين يك امر قرار دادى است . هواپيما نسبت به مكان خودش كه همان ده يا بيست مترى است كه دارد ساكن نيست . اگر ما بخواهيم مقدار مكانى را كه اين هواپيما اشغال مىكند كه مثلا به طول ده يا بيست متر است در نظر بگيريم ، اصلا او هيچ جاى ثابت ندارد . تجربه هم نمىتواند به اين برسد . اما بشر چون نمىتواند اين مكان خاص و محدود را در نظر بگيرد مجبور است بيايد يك حد وسيعترى در نظر بگيرد و بودنش را از اينجا تا آنجا يك امر ساكن فرض كند . آن وقت مىگويد يك ساعت است كه اين هواپيما در جلگهء خراسان معطل است و حال آنكه او از نظر مكان خودش معطل و ساكن نيست . يا مثلا شما بياييد مثال رنگها را در نظر بگيريد . يك شىء كه از سبزى حركت مىكند مىآيد به زردى و از زردى حركت مىكند مىآيد به قرمزى ، ما مىگوييم ده روز است كه اين ميوه سبز است ، ده روز است كه زرد است ، ده روز است كه قرمز است . اين به اعتبار اين است كه ما بين سبزى و زردى ، همه را يك چيز فرض كرده‌ايم مثل جلگهء خراسان ، ما بين زردى و قرمزى را يك چيز ديگر فرض كرده‌ايم مثل جلگهء مازندران ، و بعد قرمزى را هم چيز ديگرى فرض كرده‌ايم و آن وقت مىگوييم ده روز است كه اين ميوه سبز است ، ده روز است كه زرد است و ده روز است كه قرمز است ، ولى او در واقع و نفس الامر در يك « آن » و در يك حد نبوده است ، او دائما در خود سبزى در حركت بوده است ، منتها اين سبزى تدريجا رو به زردى حركت كرده ، مرتب كم‌رنگ‌تر شده است ، آمده و آمده تا متمايل به زرد شده ، آمده و آمده تا رسيده است به آنجايى كه ما الآن آن را حد قرار داده‌ايم و به نام زردى مىناميم و الّا در واقع حدى ميان سبزى و زردى وجود ندارد . و يا مثلا تبدل انواع داروينى را در نظر بگيريد . در تبدل انواع داروينى ما قرار داد كرده‌ايم ، يك حدش را مثلا « خزنده » قرار داده‌ايم ، يك حدش را « پستاندار » ، يك حدش را « ميمون » و يك حدش را « انسان » ؛ يعنى در قرار داد ما گويى اينچنين است كه اين موجود زنده مثلا يك ميليون سال در بين آن دو حد قرار داشت ، يك ميليون سال در بين آن دو حد ديگر قرار داشت ، و يك ميليون سال در بين اين دو حد ديگر ؛ ولى او در واقع دائما در حال حركت بوده است ؛ او يك « آن » هم ساكن نبوده است . پس اين انواعى كه ما قرار مىدهيم اينها قرار داد ماست و لذا ملاصدرا مىگويد اصلا انسان حد ندارد . او مخصوصا در باب انسان اين حرف را مىزند و مىگويد انسان ماهيت ندارد و انسان حد ندارد ، بلكه هر فرد انسان يك ماهيت دارد و هر فرد انسان در هر « آن » يك ماهيت دارد .