مرتضى مطهرى

104

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> ب . معنى ديگر « آن » عبارت است از جزء لا يتجزاى زمان ؛ يعنى نظير آنچه كه در باب اجسام فرض شده است در باب زمان فرض مىشود كه زمان را مجموعى از ذرات كوچك بىامتداد بدانيم ( اگر ذرات كوچك امتداد داشته باشند خود ذرات مىشود « زمان » ، يعنى هر ذره‌اى مىشود « زمان » منتها زمان كوچك ) ، آنگاه « آن » عبارت مىشود از ذره‌اى كوچك و بىطول كه از مجموع اين ذرات كوچك زمان تشكيل مىشود . آن وقت « آن » به معناى اول متأخر از زمان است ، چون حد زمان است ؛ ولى « آن » به معناى دوم ( اگر كسى به آن قائل بشود ) تشكيل دهندهء زمان است . « آن » به اين معنى دوم به طور جزم و قطع به عقيدهء اين فلاسفه وجود ندارد ؛ يعنى به قول اينها زمان مجموع آنات متتاليه نيست ، مجموع آنات [ متشافع ] و متتالى نيست ، مجموع آنات غير زمانى نيست . همانطور كه محال است اين جسم خارجى از اجزاء لا يتجزى يعنى از نقاط جوهرى تشكيل شده باشد ، محال است كه زمان از نقاط « آن » تشكيل شده باشد . البته در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنيم و در آن مقاله هم گفته‌ايم كه هميشه - و بخصوص در اصطلاحات فلسفى جديد - اشتباه مىشود بين جزء لا يتجزى با اجزاء ذيمقراطيسى و حال آنكه اجزاء ذيمقراطيسى يا آنچه كه امروز در باب اتم مىگويند غير از جزء لا يتجزى است كه در فلسفهء ما مىگويند ، يعنى غير از جزء لا يتجزاى كلامى است كه ذراتى هستند فاقد بعد و به نام « جوهر فرد » ناميده مىشوند . اكنون ببينيم تفاوت اين دو نظر كه مكان و زمان را مجموعى از اجزاء لا يتجزى بدانيم يا ندانيم در چيست ؟ ما اگر مسافت را مجموعى از ذرات و اجزاء لا يتجزاى متجاوز بدانيم و زمان را مجموعى از « آن » هاى متتالى و متجاور بدانيم آن وقت بايد حركت را مجموع وصولها بدانيم نه عبور . يك حركتى را اينجا تا آنجا در نظر بگيريد و فرض كنيد كه يك ميليارد جزء لا يتجزى ، يعنى يك ميليارد جوهر فرد وجود دارد كه اين مسافت جسمانى را تشكيل داده است و به عدد همين اجزاء لا يتجزى يعنى به تعداد يك ميليارد نيز « آن » وجود دارد كه زمان را تشكيل داده است . در اينجا قهرا بايد بگوييم كه به همين تعداد يعنى به تعداد يك ميليارد هم وصول وجود دارد ؛ يعنى شىء كه اين مسافت را در اين زمان طى كرده است يك ميليارد بار وصول پيدا كرده است به اين نقطه در اين « آن » ، باز به اين نقطه در اين « آن » ، باز به اين نقطه در اين « آن » ؛ يعنى اين شىء يك ميليارد بار ساكن بوده است . آن وقت حركت مىشود مجموعى از سكونات يعنى « بودن » ها ، « بودن » هايى كه بين آنها هيچ رابطه‌اى نيست ( زيرا قهرا بايد بگوييم اين « بودن » چون در كنار اين « بودن » قرار دارد غير از آن « بودن » هم هست ) ؛ آن وقت حركت مىشود مجموع يك ميليارد « بودن » در يك ميليارد « جزء لا يتجزى » در يك ميليارد « آن » ؛ و همانطور كه ميان اين جزء مسافت با آن جزء مسافت اتصال واقعى نيست و فقط در كنار يكديگر قرار گرفته‌اند و نيز ميان اين « آن » و آن « آن » اتصالى نيست و فقط در كنار يكديگر قرار گرفته‌اند ، ميان اين « بودن » و آن « بودن » هم هيچ وحدت اتصالىاى نيست و فقط در