مرتضى مطهرى

29

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

اوّلش معلوم است و نه آخرش ، نه مؤلّفش شناخته است و نه غرض و هدف مؤلّف معلوم است . جهان‌شناسى علمى جزءشناسى است نه كل‌شناسى ؛ جزءشناسىاى كه هرگز به شناخت كلّ و مجموع نائل نمىشود . جهان‌شناسى علمى به حكم اينكه جزءشناسى است نه كل‌شناسى ، از ارائهء قيافه و چهرهء كلّ جهان ناتوان است . كلّ جهان را از روى جزء قياس گرفتن ، فيل شناسى مردمى را به ياد مىآورد كه در تاريكى شب فيل را لمس مىكردند و از طريق لامسه مىخواستند شكل فيل را بيان كنند : آنكه گوش فيل را لمس كرده بود مدّعى بود كه فيل به شكل بادبزن است ، آنكه پاى فيل را لمس كرده بود آن را در شكل يك ستون معرّفى مىكرد ، آنكه خرطوم فيل زير دستش آمده بود مىگفت فيل عيناً به شكل ناودان است و آن كه دست به پشت فيل ماليده بود حتم داشت كه فيل به شكل يك تخت است . انسان به شناختهايى بيش از شناختهايى كه علوم ، به معنى دقيق كلمه ، به ما مىدهند نيازمند است از قبيل اينكه : جهان از كجا آمده و به كجا مىرود ؟ ما در چه نقطه و چه موضعى از جهان هستيم ؟ آيا بر جهان سنّتهاى ضرورى و لا يتغيّر حاكم است ؟ آيا موجود معدوم مىشود ؟ آيا معدوم موجود مىشود ( به مفهوم فلسفى اين دو مسأله ) ؟ آيا اعادهء معدوم ممكن است يا محال ؟ آيا به راستى وحدت حاكم است يا كثرت ؟ آيا جهان تقسيم مىشود به دو بخش مادّى و غير مادّى ؟ آيا جهان هدايت شده است يا كور و بىهدف ؟ آيا جهان با انسان در حال دادوستد است : نيكى را نيكى و بدى را بدى پاسخ مىدهد يا بىتفاوت است ؟ آيا پس از اين زندگى فانى زندگى جاويد است ؟ و از اين قبيل مسائل - كه قبلًا هم نمونه‌هايى از اينها ياد كرديم - و هيچ كدام از اين مسائل ماهيّت علمى ندارد ؛ يعنى علم پاسخى ندارد كه به اينها بدهد و در همهء اينها به « نمىدانم » مىرسد ، و همينها هستند كه به چهره و قيافهء جهان شكل مىبخشند . نارسايى ديگر شناخت علمى كه از نارسايى بالا نتيجه مىشود اين است كه در جهت دادن به ما در زندگى تأثيرى ندارد . شناخت علمى قادر نيست به ما الهام ببخشد كه چه راه و روشى « بايد » در زندگى انتخاب كنيم . يعنى علم ما را ( تاحدودى ) به آنچه هست آگاه مىسازد بدون آنكه دربارهء آنچه « بايد » به ما الهام بخشد .