هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

16

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

همچنانكه پيش از آن برادرش را حسن نامگذارى كرده بود ، او تا هنگامى كه پيامبر در قيد حيات بود ، از مهر و محبتش برخوردار مىگشت و در دامن او پرورش مىيافت و قلب بزرگش على رغم كودكى ، تمامى گفته‌ها و كرده‌هاى پيامبر را بر خود نقش مىبست او پيش از جدش ، هيچ كس را نمىشناخت و پيش از مهر و محبت او ، از مهر و محبت ديگرى برخوردار نگشت . او بنا به تعبير راويان ، به ميزانى كه براى دو سه روزش كفايت مىكرد از زبان مباركش او را تغذيه مىكرد تا اينكه رشد يافت و پوست و گوشتش قوام يافت و قلب و روانش پذيراى ارزشها و اهداف رسالت وى گرديد و از روحانيت آن سرشار گرديد و جدش بارها درباره او فرمود : « حسين منى و انا من حسين » . راويان به نقل از البراء بن عازب آورده‌اند كه او گفته است : پيامبر ( ص ) را ديدم كه حسين را بر دوشش حمل مىكرد و مىفرمود : پروردگارا من او را دوست دارم و تو هر كس كه او را دوست دارد دوست بدار . پس از جدش در دامان پدرش امير المؤمنين پرورش يافت ، هفت‌ساله بود كه با پدر و مادرش در داغ از دست دادن پيامبر و نيز غصب خلافت پدرش ، شركت يافت و مادرش را مىديد كه طى ماه‌هاى اندكى كه پس از پدر زندگى كرد چه بىقرارى ، نمىكرد و شب و روز به شيون و زارى مىپرداخت و در آن فضاى آشفته با دلايل كوبنده در برابر كسانى كه اصرار در غصب حق او داشتند و كارشان بجايى رسيد كه بنا به آنچه روايت شده به خانه‌اش يورش بردند و در پى به آتش كشيدن آن و هر آن كس كه در آن بود ، برآمدند ، از حق خود و پسر عمويش كه غصب كرده بودند ، دفاع كرد . امام حسين اينها همه را در آغاز كودكى خود مىديد و از درد و رنج و تلخى آن حوادث به خود مىپيچيد و در كنار پدر و برادرش قرار داشت تا اينكه مادرش دار فانى را وداع گفت و درد و رنجش را دو چندان ساخت و تأثير بسيارى بر وى گذارد ، او در كنار پدرش ماند و شكيبايى و تحمل او را سرمشق خود قرار داد و با اطمينان به قضا و قدر الهى همچون پدر و برادرش ، اين مرحله از زندگى خود را پشت سر گذارد . و پس از آن به مدت سى سال را در حالى در كنار پدر قرار داشت كه خالصانه در راه رسالت جدش قدم برمىداشت و از باطل و باطلان ، نفرت مىورزيد و به ستمگران سرسختى بسيار نشان مىداد و با هيچ كس به حساب دينش ، سازش نمىكرد و دوستى نمىورزيد ، دنياى آنها نيز با همهء فريبايى و فريبندگى ، او را شيفته نمىساخت و فريب نمىداد ، ظلم و ستم او را به فعاليت وامىداشت . آه و ناله ضعفا و فرياد مستمندان او را برمىانگيخت و