هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

76

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

راه افتاد . ابو واقد از بيم آنكه مبادا قريش به گيرشان اندازند و مانع از انجام مأموريتشان گردند كاروانيان را به سرعت راه مىبرد ، على ( ع ) به او گفت : اى ابو مقداد با زنان مدارا كن و اين بيت بر زبان آورد : جز خدا ، نيست ، گمان [ بد ] دور دار و در بيمى كه دارى خداى مردم ترا كافى است وقتى به ضجنان رسيدند قاصدهاى قريش آنها را يافتند هشت تن گردن كلفت بودند كه يكى از بردگان حرب بن امية به نام جناح نيز همراهيشان مىكرد ، على ( ع ) به ايمن و ابو واقد گفت كه شتران را خوابانده و آنها را ببنديد و خود پيش آمد ، زنان را پياده كرده و به گوشه‌اى برد و با شمشير به سراغ مزاحمان رفت . آنها به وى گفتند : آيا گمان مىكنى با اين زنانى كه همراه كرده‌اى ، نجات مىيابى ؟ ( وجود زنها باعث مىشود كسى با تو كارى نداشته باشد ؟ ) و از وى خواستند پيش از آنكه مجبور به بازگشت شود با رضاى خويش ، بازگردد ؛ ولى على ( ع ) با شمشير به پاسخشان رفت و آنچنان بر ايشان تاخت كه هر كدام را به يك سو افكند و يكى پس از ديگرى به دنبالشان افتاد و با شمشير چنان ضربتى بر گردن جناح ( غلام حرب بن امية ) وارد آورد كه او را به دو پاره كرد و شمشير از ديگر سو بر كتف اسبش وارد آمد و ديگران پا به فرار گذاردند ؛ على ( ع ) با همراهانش به راه خود ادامه دادند تا بالاخره وارد مدينه شدند ؛ پياده روى ، آنچنان از حالش برده بود كه پيامبر ( ص ) دل بر او سوزاند . در برخى تأليفات سيره آمده است ، حويرت بن نقيد بن عبد قصى ، جزو گردن‌كلفتانى بود كه قريش براى تعقيب على ( ع ) و همراهانش ، فرستاده و از كسانى بود كه در مكه پيامبر را آزار مىدادند ؛ حويرت به طرف شترى كه فاطمهء زهرا و يكى ديگر از فاطمه‌ها را بر خود داشت يورش برد و آن را به زمين افكند اين جريان بر فاطمهء زهرا - كه بر اثر حوادثى كه پيش از هجرت بر پدرش رفته و بويژه پس از مرگ مادر از لحاظ جسمى ضعيف بود - گران آمد . سالها پس از اين حادثه ، سپرى شد ؛ سال هشتم هجرى رسيد كه طى آن پيامبر ( ص ) مكه را فتح كرد و اين جنايت حويرت ، همچنان بر سر زبانها بود پيامبر او را در ليست كسانى كه خونشان - حتى اگر در كعبه پناه گرفته باشند - بايد ريخته شود قرار داد كه كه على ( ع ) نيز او را به قتل رساند . پيامبر ( ص ) پس از رسيدن به مدينه در منزل ابو ايوب انصارى يعنى جايى كه شترش زانو به زمين زد ميهمان شد و شروع به ساختن مسجد خويش كرد و با ديگر