هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
584
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
كه به على و آل على دوستى مىورزيدند ، نمىديدند ، هرگز به زبان نمىآمد و حضرت ( ع ) تحمل مىكرد و انگيزههايى را كه آنان را وامىداشت اين گونه با وى برخورد كنند مىدانست و پاسخ او على رغم تفاوتهايى كه در شيوهء بيان و فرمول داشت جملگى در اين مشترك بود كه وضع و برخورد اهل كوفه را با خود ، توضيحشان مىداد و زبونى آنها را در برخورد با وى و ستمگرى آنها را به سوى معاويه به گونهاى كه با اهل بيت خود و شيعيان خالص خود تنها ماند ، تشريح مىكرد . على رغم اينكه آن دسته از شيعيانى كه از تسلط معاويه بر مسلمانان و سرنوشت آنها رنج مىكشيدند و نسبت به مصالح اسلام و تعاليم آن غم و اندوه فراوانى را در دل ، تحمل مىكردند برخورد بيشتر مسلمانان محافظهكارانه و ناشى از ترس از خلافت معاويه بود و حتى با برخوردى كه آن عده از كسانى كه در نبردى كه ميان على و حسن از يك سو و معاويه و طلحة و زبير از سوى ديگر در بصره و صفين درگير شد داشتند قابل مقايسه نبود . آنها معتقد بودند خلافتى كه معاويه براى خود مدعى بود و بدان سبب با على و حسن بن على ، جنگيد اين خلافت حق آزادشدهها و فرزندان آنها و حتى حق مسلمانان فتح مكه كه در سال هشتم هجرت اسلام آورده بودند و به فرض كه در اسلامشان صادق بودند ، نبود . حال آنكه برخى از ايشان از اينكه قدرت به دست بنى اميه بيفتد ، نسبت به اسلام ، احساس بيم و هراس داشتند و از پيامبر روايت كرده بودند كه فرموده بود : خلافت پس از من سى سال است و آنگاه به صورت ملكى گزنده در خواهد آمد . و گروهى از مسلمانان چنين گردشى را به عنوان تحولى در تاريخ اسلام كه داراى بدترين عواقب و نتايج بر جهان اسلام است ، ارزيابى مىكردند . راويان روايت مىكنند كه پس از آنكه حسن بن على در برابر معاويه ، از قدرت كناره گرفت سعد بن ابى وقاص بر معاويه وارد شد و به او گفت : درود بر تو اى ملك . معاويه خندهاى كرد و گفت : اى ابو اسحاق چه مىشد اگر مىگفتى : درود بر تو اى امير المؤمنين . سعد بن ابى وقاص پاسخش داد كه : تو اين را با خوشحالى و خنده مىگويى ولى من به خدا سوگند كه خوش ندارم به آنچه كه تو بدان دست يافتهاى ، دست يابم « 1 » . همچنانكه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفته است : در معاويه خصلتى كه او
--> ( 1 ) نگاه كنيد به صلح الحسن ص 268 به نقل از ابن الاثير در الكامل ج 3 صفحه 163 و « النصائح الكافية » صفحه 158 .