هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
54
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
و بر اين گمان بود كه آنچنان دچار يأس و نوميدى مىشود و آرزوها و اميدهايش بباد رفته كه ياراى ادامه راه نخواهد داشت ولى ديرى نپاييد كه اميدشان تبديل به يأس شد و در اين گمانها نيز ناكام ماندند ، محمد ( ص ) و مسلمانان همراهش ، استوارتر گرديدند و عزمشان راسختر و ارادهشان نيرومندتر شد و دل و جان نثار اين آيين مىكردند و شهادت در راه آن را افتخار و پيروزى مىدانستند . مرگ هنگامى به سراغ ابو طالب و خديجه آمد كه دعوت اسلامى ، مراحل گستردهاى را طى كرده بود و از مكه و اطراف آن به تمامى حجاز و آن سوى آن تا كشورهاى هم مرز شبه جزيره ، گسترش يافته بود و در هر كوى و بر زن ورد زبان مردم گشته بود ؛ عدهاى از صحابه با ترك يار و ديار ، آبها را درنورديدند تا اسلام را به حبشه برند و تصاويرى از ايمان ، قهرمانى و فداكاريهايى كه در زندگى محمد و يارانش بروز يافته بود برابر جهانيان به نمايش گذارند تا تمامى مردم را در ايمان به يگانه بىهمتا و محبت و مهر و تلاش و كوشش براى همه به زير يك پرچم ، گرد آورند . خديجه مرد و از دنياى مردم نهان شد ولى همواره در برابر ديدگان همسر گرانمايه و وفادارش ، باقى ماند ؛ طبق آنچه كه تاريخ مىگويد پس از خديجه زنان بسيارى به زندگى پيامبر راه يافتند ولى در قلب او و دنيايى كه داشت ، تنها خديجه جاى گرفته بود و هيچ يك از زنان نتوانست اين جاى را متعلق به خود كند ؛ هيچ يك توان آن نداشت كه جاى خديجه را پر كند يا از شور و شوق پيامبر به او - كه هميشه و همه جا با او بود - اندكى بكاهد . عايشه دختر أبو بكر را به همسرى پذيرفت كه در آستانهء دلباختگى ، شادابى و طراوت جوانىاش بود با اين حال از اينكه در قلب محمد جاى گرفته و جايى براى او نمانده بود همواره حسادت مىورزيد زيرا هر صبح و شام يادش ، نامش و وفايش را بر زبان مىآورد . خواهرش هاله ، به مدينه آمد . همينكه پيامبر صدايش را شنيد به ياد صداى خواهر در گذشتهاش افتاد قلبش تپيدن گرفت و فرياد برآورد : خوشامدى هاله . عايشه خوددارى نتوانست فريادش بر آمد كه : ( تو همچنان با حسرت و درد پيرزنى از جمله پير زنان قريش را به ياد مىآورى كه سرخ گونه بود و سالهاست كه بدرود زندگى گفته است و اينك خداوند ازو بهترش را