هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
519
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
امام حسن ( ع ) با « بلال » اذانگزار پيامبر پس از وفات پيامبر ( ص ) بلال حبشى ( اذانگزار پيامبر ) به شام رفت و بنا به عهدى كه با خداى خود بسته بود به صفوف مجاهدين در آنجا پيوست و در آنجا با ديگرانى كه حضور يافته بودند ، به حضور خود ادامه داد كه شبى كه به خوابى عميق فرو رفته بود پيامبر خدا را ديد كه به ديدارش آمده و خوشحال از چنين ديدارى ، به او مىگويد : اى بلال چرا اينهمه دورى مىجويى آيا وقت آن نرسيده كه به ديدارم آيى . هراسناك از خواب بيدار شد و مىگفت : به خدا قسم كه هرگز چهرهات از ذهنم و چشمانم زدوده نشده و حتى يك لحظه ترا فراموش نكردهام و اينك حتما براى زيارت قبر تو به مدينه بازخواهمگشت . همسرش متوجه حرفهايى كه مىزد شد و جريان را از وى جويا شد به او گفت : من به انتظار روز مىمانم تا براى زيارت قبر رسول خدا به مدينه ( يثرب ) بازگردم . پيامبر بخوابم آمده بود تا از اين جفايى كه روا داشتهام ، نكوهشم كند . همينكه سپيده آن روز دميد به شتاب سوار بر مركبش شد و يك نفس در صحرا و بيابان براند تا بالاخره به مدينه رسيد و هنگامى كه بر سر قبر پيامبر رسيد خود را روى آن انداخت و به گريه افتاد و چهرهاش را با خاك قبر مىآلود . و در همان حال كه با او به نجوا مشغول بود حسن و حسين براى زيارت قبر جد و مادر خود سر رسيدند ؛ وقتى آنان را ديد غم و اندوهش دوباره بخاطر آمد و به شتاب به سوى ايشان رفت و آنان را به سينهاش گرفت و گفت : شما برايم همچون پيامبر خدا هستيد . ايشان نيز رو به او كرده گفتند : وقتى ترا مىبينيم به ياد صداى تو مىافتيم كه براى پيامبر خدا ، اذان مىگفتى و اينك پس از مدتها كه غيبت داشتهاى ميل داريم كه صدايت را بشنويم .