هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

478

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

تا ده هزار نفر بودند كه با خانواده و كسانشان در كوفه مستقر گرديدند . طى اقامتشان در كوفه ، چنين به اظهار نظر مىپرداختند كه على ( ع ) حكميت را قبول ندارد و آن را گمراهى مىداند و منتظر پروار شدن چهار پايان و جمع آمدن اموال گرديده تا دوباره به جنگ معاويه و پيروانش رود . الاشعث و امثال او از سردمداران فتنه‌انگيزى و مفسده‌جويى و توطئه‌چينى ، به حركت درآمدند ترسيدند تا اوضاع آرام گيرد و زندگى طبيعى و بىدغدغه ميان اهل كوفه و امام ، بازگردد . و با رضامندى خاطر ، به جنگ معاويه و اهل شام بپردازند و احساس كنند كه بايد آنچه را كه از آنها صادر شده و انجام داده‌اند زير پا گذارند و در آن صورت ، آماجهاى مورد نظر برنامهء حكميت ، از ميان مىرفت . لذا اشعث ، به حضور امير المؤمنين ( ع ) كه جمع گروهى از مردم بود ، رسيد و گفت كه مردم مىگويند تو از حكميت بازگشته‌اى و آن را گمراهى مىدانى و به نظرت ، پاىبندى به آن ، كفر است و همينطور ادامه داد تا مگر سخنى از او بشنود و به گوش كسانى كه به كوفه بازگشتند و با ديگر مردم آن منسجم گشتند برساند و آنان را آشفته و مضطرب كند . ولى حضرت بنا به زعم « المبرد » در جلد اول الكامل آنچنان كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد آمده پاسخش داد كه : كسى كه مدعى است من از حكميت برگشته‌ام و آن را قبول ندارم دروغ گفته و كسى كه آن را گمراهى مىداند خود گمراه‌تر است . ابو العباس در الكامل ادامه داده مىگويد : آنها وقتى سخن امير المؤمنين به گوششان رسيد به نهروان شدند و عليه او اعلام تمرد و عصيان كردند ، گواينكه من ( نويسنده ) در اصل گفتگوى اشعث و امير المؤمنين ترديد دارم و بعيد مىدانم كه امام چنين سخنى گفته باشد . آنچه ترديدى در آن نيست آنها با تحريك اشعث و ديگرانى كه با همان نيت وى فعاليت مىكردند گروه خود را كنار كشيدند تا اهل كوفه نتوانند براى جنگيدن با معاويه آماده و مهيا شوند . و در راه به يك مسلمان و يك مسيحى برخوردند مسلمان را كشتند زيرا مخالف معتقداتشان بود و مسيحى را به امان خدا رها كردند و برخى به برخى ديگر گفتند : پيمان و تعهدتان را با پيامبرتان ، بخاطر داشته باشيد . همچنين در راه به عبد اللّه بن جناب برخوردند كه كتاب خدا را بر گردن آويخته بود و همسرش كه پا به ماه بود نيز همراهيش مىكرد . به او گفتند : اين چيزى كه بر گردن آويخته‌اى به ما فرمان مىدهد كه ترا بكشيم . به آنها گفت آنچه را قرآن احيا كرده احيا كنيد و آنچه را ميرانده ، بميرانيد . در همان حال كه مشغول گفتگوى با او بودند يكى از