هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

457

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

راست مىگويى ، قاتلانش را به ما بسپار تا به انتقام خون او ، آنها را بكشيم » بيشتر نامه‌هاى او اينچنين شيوه‌اى زشت و بىپروا و سرشار از مبارزه‌جويى و جلف گويى بود . و معاويه اگر حركت سركشان كه در بصره [ بوسيله طلحة و زبير و عايشه ] انجام شد و وجود برخى رهبران عراق كه پاسخ مثبتش داده بودند و در نهان به نفع وى كار مىكردند نبود هرگز جرأت چنين موضعگيريهايى و اين شيوه خطاب به امير المؤمنين را نداشت . امير المؤمنين ( ع ) ناگزير بايد پاسخ نامه‌هاى معاويه را مىداد و ادعاهاى او را رد مىكرد و دروغپردازيهايش را برملا مىساخت آن هم با شيوه‌اى كه با اخلاق و روش بزرگوارانه و والايش كه در همه گفته‌ها و كردارهايش نمايان است ، تناسب داشته باشد . در پاسخ نامه‌اى از معاويه كه او را به رشك بردن بر خلفا و شركت داشتن در خون عثمان متهم ساخته بود آمده است : « . . . باز در جاى ديگر مدعى شده‌اى كه من به همهء خلفا رشك برده‌ام و بر ايشان ستم كرده‌ام ؛ گيرم چنين چيزى حقيقت داشته باشد تازه آنها با من طرفند بر تو كه جنايتى ( خيانتى ) وارد نيامده است تا پوزش آن از پيشگاهت خواسته شود و اين عيب و نقصى است كه ننگش از تو دور است . و نيز گفته‌اى مرا مانند شترى كه چوبى در بينيش كرده به دنبال مىبرند به اينجا و آنجا مىكشيدند تا بيعت كنم و پاى اعترافنامه‌ام را مهر بزنم به آيين خدا سوگند كه خيلى فشار به خود آوردى تا عبارتى به عنوان نكوهش ساختى غافل از اينكه ندانسته به ستايشم پرداختى و به خيانت خواستى مرا رسوا نمايى ولى خودت را دستى دستى در منجلاب رسوايى انداختى زيرا بر مسلمان ، مادام كه در دينش شك رخنه نمىكند و يقينش هيچ ترديد نمىپذيرد - عيب نيست كه مورد ستم قرار بگيرد و من در اين زمينه بايد سر صحبتم با ديگران بازشود اما گوشه‌اى از آن را براى يادآورى تو گفتم كه شايد در ذهنت فرو رود سپس ماجراى مرا با عثمان به ميان كشيده‌اى و از روى بدانديشى پردهء اسرارى را كه خودت تاروپود آن را به هم بافتى دريده‌اى چون او خويشت بود بهتر است كه با تو درباره‌اش جدال نمود بگو ببينم كدام يك از ما با او بيشتر دشمنى داشت و راه كشتنش را پيش پاى او و آن گذاشت آيا آنكه خواست او را يارى كند ولى او نپذيرفت و سستى و اهمال ورزيد يا كسى كه آن بخت برگشته از او كمك و يارى طلبيد اما او تنها و سرگردانش گذاشت تا اجلش فرا رسيد و قضا و قدر به سويش روآور