هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

446

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

ابى طالب را ديدى و دانستى كه مرگ در پى آنهاست و لذا از جنگيدن هراسيدى . و همچنان سر به سرش گذاشت تا به خشمش آورد و درمانده‌اش كرد به او گفت : ترا چه مىشود من سوگند خورده‌ام كه با او نجنگم . فرزندش به او گفت : چه بسيارند مردمى كه سوگندشان را زير پا مىگذارند تو نيز غلامت را آزاد كن و به جهاد با دشمنت بپرداز . و همين كار را هم كرد و سوگند و عهد و پيمانش را زير پا گذارد و به جنگيدن پرداخت و بر اردوگاه على ( ع ) حمله‌ور گرديد و با همراهانش ، سرسختانه به جنگ ادامه داد تا اينكه شترش به زمين افتاد و لشكريانشان منهزم گشتند و او نيز با فراريان ، فرار كرد و ابن جرموز ناگهان از پشت سر به او رسيد و او را كشت . اين روايت درستتر از روايت اولى به نظر مىرسد زيرا زبير هيچ وقت از آن سخن پيامبر خدا ( ص ) غافل نبود و مىدانست كه در همه حركتهايش ، بر على ستم روا مىدارد و پيش از آمدن على بن ابى طالب به بصره به اتفاق دوستش طلحة ، خون مسلمانان را به زمين ريخته بود در حالى كه خوب مىدانستند كه اين كار را نمىبايد مىكردند ولى شهوت قدرت چشمشان را كور و عقلشان را زدوده بود و همه كارى در راه رسيدن به آن را ، جايز مىدانستند و چنين نبود كه در حالى كه آن همه مردم هيجان زده بگردش جمع آمده بودند و برايش آرزوى پيروزى بر على بن ابى طالب مىكردند و مادام كه معاويه امير المؤمنينش مىخواند و از شام خطاب به او مىنوشت از معاوية بن ابى - سفيان به امير المؤمنين زبير بن العوام ، سخنى كه بيست و پنج سال پيش پيامبر خدا ( ص ) فرموده بود او را از اين مفسده‌جويىها بازدارد . ولى طلحة ، در اين نبرد مجروح شد و به زمين افتاد و وقتى يارانش فرار كردند مروان بن الحكم فرصت خوبى بدست آورد تا انتقام عثمان را از او بگيرد بنابراين نيزه‌اى بر او زد كه به شاهرگش اصابت كرد و خون از آن فواره زد و او را كشت . و در برخى روايات آمده كه عبد الملك بن مروان مىگفت : اگر پدرم به من نگفته بود كه او طلحة را كشته است از هيچ « يتيمى » نمىگذشتم مگر آنكه او را به خونخواهى عثمان مىكشتم . خلاصه اينكه طرفين نبرد ، درگيرى بسيار شديدى با هم داشتند بطورى كه تاريخ بصره جنگى به شدت آن را به خود نديده بود و آن قدر ، ادامه يافت تا اينكه ياران على ( ع ) در آستانهء پيروزى قرار گرفتند و عايشه سوار بر هودج خود ، مردم را به جنگ فرا مىخواند و با آنها كه در اين سو و آن سويش قرار داشتند و دورش را گرفته بودند و افسار شترش